اولیاء، مظهر صفات اوصیاء (قسمت دوم)
فصل نهم - اولیاء، مظهر صفات اوصیاء
اولیاء، مظهر صفات اوصیاء (قسمت دوم)
مأموریت دیگر مردان الهی، اِنذار و اِبشار است، چنان که خدای تبارک و تعالی خطاب به حبیب خود فرماید که وظیفهٔ تو این است که «لِتُنْذِرَ قَوْماً ما اُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ» انذار دهی قومی را که پدران ایشان نیز بیم داده شدند، لکن آنها غافل شدند و نترسیدند.
گرچه بعضی آیهٔ فوق را مربوط به ششصد سال فاصلهٔ بین حضرت عیسی و ظهور حضرت رسول اکرم(ص) دانستهاند که پیامبر مرسلی نیامده، ولی در این دوران، وظیفهٔ انذار و ابشار بر عهدهٔ اوصیاء و نایبهای آن بزرگوار بود. بنابراین آیهٔ فوق نه فقط محدود به فاصلهٔ مذکور نیست، که از اول خلقت برای همهٔ افرادی است که از انذار مردان الهی، هشیار و متأثر نشدند.
آن مراحلی را که حضرات انبیاء و اوصیاء طی کردهاند، در زمان غیبت بر اولیاء خداست که آن مراحل را طی کنند، حقایق را حتیالامکان به مردم برسانند و به نعمتهای خدائی نوید و بشارت دهند.
این اولواالالباب صاحبان عقول باطنیهاند و از تفاصیل باطنیهٔ قرآن برخوردارند. همان طور که حقیقت قرآن بدون حجاب، مشهود حضرت رسول اکرم(ص) و اولاد طاهرین اوست، درهای معانی قرآن بر اولیاء حق نیز گشوده است و اسرار طبیعت بر آنان پوشیده نمیماند. آنان در مواجهه با مشکلات و حل مسائل، به محض توجه آن اسرار برایشان فاش میشود، حتی ذرات عالم در آن موقع با آنان به مقام تکلم در میآیند.
مردان الهی در کمال مرتبه هشیاری و آگاهیاند، ولو به گمان عدّهای چنان به نظر نرسند، زیرا آنان در مرتبهای از انجام وظایف، مأمور به افشای پارهای از اسرار نیستند. آنان کسانی هستند که از تحولات تاریخ و حالات گذشتگان نتایج عالی اخذ میکنند. این صاحبدلان از سیاهی و سپیدی حلقهٔ پایان امور، میتوانند دریابند که آغاز این حلقه از کدام منبع سیاهی یا سپیدی بوده است.
اولیاء الهی در مواقع شبههناک به نور یقین حرکت میکنند و راهنمای ایشان طریقهٔ هدایت است «فَاَمّا اَوْلِیاءُ اللهِ فَضیاؤُهُمْ فیهَا الیقینُ وَ دَلیلُهُمْ سَمْتُ الْهُدی». ایشانند که همیشه به دیدهٔ عبرت به جهان نگریسته و قدرت شنوائی قلبشان در حدّ کمال است؛ ندای الهی وجدان را پذیرفته هرگز مغلوب و مقهور نفس امّاره نمیگردند زیرا عاقبت وخیم بلهوسان را مشاهده کردهاند.
آری حضرات اولیاء دارای عدل و انصافند، با نفس خود جهاد میکنند و آن را از افراط و تفریط دور نگه میدارند و مردم را نیز به این جهاد مقدس فرا میخوانند. آنان با این که دریای رحماند، لکن بیرحمانه ناحق را در هم میشکنند، بیصبرانه حق را برافراشته میکنند و ستون بداندیشان را برمیاندازند.
این صاحبان یقین را بیم سقوط در پرتگاه جهان نیست، زیرا آنان چنگ در عروةالوثقای الهی زدهاند. سینهٔ آنها مخزن اسرار خدائی است. شمع هدایت در دل ایشان فروزان است و طوفانهای حوادث نمیتواند آن را خاموش کند. اینان همان احرار و آزادگانی هستند که آنچه را رنگ الهی نداشت، در سفرهٔ رنگین گذاشتند و گذشتند. مرحبا به این مردان الهی که چگونه با خدای خویش معامله کردند؛ جان خود را فروختند و جمال الهی را خریدند و با خدا چه نیکو معاملهای کردند.
بنابراین، ولی کامل الهی که در غیبت حجت بالغه الهی مأموریت ارشاد و راهنمایی مردم را بر عهده دارد، باید دارای شرایطی باشد تا بتواند قافلهٔ بشر را از سرگردانی و بدبختی نجات داده او را به مرتبهٔ نهائی کمال خود برساند:
ولی کامل موظف است قبل از ارشاد و هدایت، هویت کامل و مشخصات دقیق و موقعیت اصلی انسانها در جهان هستی و خواستههای درونی آنان را بدست آورد. البته این هویت و مشخصات، مربوط به امور ظاهری و مشابه هویت و مشخصات و موقعیت صوری متداول و مرسوم در میان مردم نیست، بلکه مربوط به امور باطنیه است.
شناخت هویت و مشخصات باطنی افراد و آشنایی به موقعیات اصلی انسانی، فقط در شأن ولی کامل و جامعالشرایط است. چنین شخصیتی برای احراز این مقام و منصب الهی، باید دارای عقل سلیم الهی و کمالات عالیه باشد، زیرا فاقد کمال، مُعْطی کمال نمیگردد. ولی کامل باید این حقایق را بدست آورد تا بتواند با راهنمائیها و فنون خاصی انسانها را به سوی کمالات سوق دهد. بدون کشف این حقایق، اقدام نسبت به این موضوع مهم، بیاثر و ثمر است.
ولی کامل و شایسته باید به تمام مراحل و منازل طریق حق آشنا باشد، علاوه بر آن باید به مراحل و منازل غیر رحمانی و شیطانی نیز واقف باشد. او باید به تمام مراتب زشت و زیبا و به همهٔ مراحل و مراتب محرمات و واجبات و مکروهات و مباحات و مستحبّات، آشنا و علاوه بر ظاهر احکام به باطن احکام نیز آگاه و واقف باشد. چه، ضرورت ارجاع فرمایشات پیامبر خدا(ص) و اوصیاء ایشان به قرآن در تشخیص احکام و صدور اوامر الهی، بیانگر دو حقیقت مهم است: یکی این که قرآن سرچشمه همه معارف الهی است اعم از نظری و عملی در تمام جهات فردی و اجتماعی، مادّی و معنوی و بالاخره دنیوی و اخروی. دیگر این که ولی جامعالشرایط باید دارای عقل و بینش باطنی بوده چنان از تفاصیل معنوی و بطونی آیات قرآن برخوردار و به مطالع احکام و اوامر الهی وقوف داشته باشد که از عهدهٔ ارجاع همهٔ معارف الهی به قرآن برآید. مسلماً این وقوف، بدون برخورداری از علم حکمت الهی، ممکن نیست.
حکمت گرچه معانی مختلف دارد، لکن معنای اصلی آن عبارت است از علمی اعطائی که نه تنها وسیلهٔ رسیدن فرد به سعادت است، بلکه میتواند عدّهٔ کثیری را ارشاد نموده به سعادت ابدی رساند. اما هر علمی را به هر عالم و متفکری ندهند و علم حکمت را جز به صدّیقین ندهند. از اینرو حکمای الهی در اصل، مخلصین هستند که در حد اعلی از حکمت اعطائی برخوردار گشتهاند. ایشانند که در ازدیاد مراتب تقوی و علم حقیقی کوشیدهاند و در فراگیری لحظهای توقف ننمودهاند و دانستهاند که منطقهٔ نفوذ «خَیرُ الْاُمُورِ اَوْسَطُها» امور عملی و حسی است، اما در قلمرو فرمان «قُلْ رَبِّ زِدْنی عِلْماً» توقف نیست، این است که مردان الهی شب و روز در پی تجسس درّ گرانمایه علم و حکمت الهی بوده آن را هر کجا یابند تحصیل نمایند.
بنابراین، ولی کامل باید علم حکمت داند و عامل شود و اصول حکمت را بیداردلان هر عصر از حضرات انبیاء و اوصیاء ایشان فراگرفته مردم را به آن راهنمایی کردهاند. این علم مقدس غیر از حکمت امروزی است که در میان مردم شایع است و به سوء افهام ناقلان ناقابلان، در آن تحریفی شده است.
در حقیقت راهبر واقعی کسی است که از خود فانی و به حق باقی است. او مظهر صفات حق است و صورت بشری او روپوش و نقابی است که بر چهرهٔ آفتاب حقیقت افکندهاند. بسیاری از دانشمندان و فلاسفه به گمان خود خواستهاند که بشر را از وادی ضلالت بِرَهانند و به کمال نهائی خود برسانند، لکن این موفقیت نصیبشان نگردیده زیرا آن که خود گم است که را رهبری کند؟!
هیچ راه و قانونی نمیتواند انسان را به کمال نهایی خود و قافلهٔ بشر را به مقصد و مقصود حقیقی برساند مگر راهی که به فرمان ناموس خلقت انجام گیرد؛ راهی که نمایندهٔ آن، فطرت سلیمهٔ او و یا راهنمای آن، حجت الهی باشد. ناموس خلقت در اصل، حجتهای الهی هستند. حجت الهی به منزلهٔ قطبنمای افراد جامعه است. باید انسانها از این قطب نمای الهی دور نشوند و آن را از دست ندهند و گرنه حتماً راه خود را گم کرده نجات نخواهند یافت. طرز شناگری و حرکت به سوی مقصد را باید از همان رهبر و قطب نمای الهی و ولی کامل فرا گرفت، که نجات از این دریای مواج و خروشان در پیروی از ناموس الهی است، آنانند که میتوانند بشر را به ساحل نجات رسانند.
غلبه بر ناموس خلقت، ممکن نیست و هرکسی یا هر نیرویی با ناموس خلقت مبارزه کند، مغلوبیت او حتمی است هرچند ظاهراً و موقتاً موفقیتهائی نصیب او گردد. زیرا حرکتی که بدون فرمان ناموس الهی انجام گیرد؛ حرکتی قَسْری است و حرکت قَسْری در اقلیت بوده دوامی نخواهد داشت.
همچنان که دایره بیش از یک نقطهٔ مرکزی ندارد، انسان نیز دارای یک نقطهٔ مرکزی است و آن، قرار گرفتن اوست در مسیر حیات الهی. به جز آن، هر نقطهٔ دیگری به تصور آید، نقطهٔ مرکزی او نخواهد بود و رهبر الهی میخواهد انسانها نقطهٔ مرکزی خود را پیدا کنند، یعنی هر آنی در راستای هدف والای حیات الهی قرار گیرند.
رهبر الهی از افق بالاتری انسانها را میبیند و با ابعاد الهی رابطهٔ خود را با آنان استوار میسازد، لذا انعطاف و شکلپذیری انسانها، رهبر الهی را نفریبد. هدف رهبر حقیقی، برداشتن انسانها از عالم خاک و روانه ساختن ایشان به عالم پاک است، که راهی به کوی ربوبی برای لقاءالله در ایامالله است.




