برهان حدوث و امکان
به عبارت دیگر، چون میبینیم کـه موجودات، زمانی موجود و زمانی دیگر فاقد وجودند، درمییابیم که وجود و هستی نسبت به همهٔ آنها عَرَضی است نه ذاتی، و مسلماً هر چیزی که عَرَضی باشد، منتهی به ذات دیگری است. پس معلوم میشود که ممکنات و حادثات، خود به خود به وجود نیامده و در موجودیت خود، محتاج دیگری هستند.
اگر کسی تمام ممکنات را ملاحظه نموده و به نظر کنجکاوی به آنها بنگرد و در سلسلهٔ علل و معلولات آنها دقیق شود، خواهد دید که همگی از نظر امکان، برابرند و از این نظر بین آنها فرقی نیست. زیرا نقص و احتیاج از ذات ممکن جدا نتواند بود، و چون همگی ممکنند، لذا خود به خود به وجود نیامده و عقل، حکم به واجبالوجود مینماید. بنابراین، ممکن، موجودْ به غیر و قائم به واجب است. در باب خداشناسی و علت و معلول، فلاسفه عقاید گوناگونی دارند. عدهای از آنان معتقدند که چون ذات حقتعالی وجود دارد، مخلوق هم وجود دارد و چون خالق بسیط است، از مخلوق بینیاز نیست! اینان در توضیح نظر خود گویند: همچنان که خورشید هست، اشعهٔ آن نیز وجود دارد؛ خورشید نور ایجاد میکند و از آن بینیاز نیست.
اشتباه این عده از فلاسفه به روشنی دیده میشود، زیرا:
اولاً تقدّم و تأخّر در علت و معلول، به لحاظ ذاتی است نه زمانی. خداوند متعال ازلی است، در حالی که موجودات نبودند و صرفاً مشیت و ارادهٔ الهی آنها را به وجود آورد. همچنان که اگر موقعی مشیت و ارادهٔ او ایجاب نماید، در آنِ واحد همهٔ آنها را نابود میکند. زیرا ممکن، هم در حین حدوث و هم در بقاء خود، نیازمند علت است.
ثانیاً فلاسفهای که خدا را به آفتاب تشبیه کرده و گفتهاند همچنان که آفتاب از اشعهٔ خود بینیاز نیست، خداوند نیز از مخلوق خود بینیاز نمیباشد! نتوانستهاند تفاوت مابین فاعل مختار و فاعل موجَب را دریابند.
مادّه، علت نخستین؟!
یکی از صفات و خصوصیات ذاتی واجبالوجود یا علت نخستین، آن است که غنیبِالذّات باشد، یعنی هیچگونه نقص و احتیاج به وجود او راه نیابد. چه، احتیاج نقص است و نقص، مُنافی وجود ذاتی اوست. از اینجا معلوم میشود که علت نخستین، نباید مرکّب باشد، زیرا هر مرکّبی به اعتباری نیازمند اجزاء خود است و لذا ناقص است. از سوی دیگر، تردیدی نیست که هر مرکّبی بالاخره منحل میشود و به طور قطعْ ثابت شده، هر چه اجزاء ترکیبیه زیادتر باشد، زودتر فانی میشود.
در مورد مسألهٔ جـزءِ لایتَجزّا از دیـر زمان اختلاف است: گروهی معتقـد بودند، هـر جسمـی مرکب است از اجزائی که به هیچ وجه قابل قسمت نیست. جماعتی را عقیده بر این بود که اجسام تا حدی قسمت پذیرفته و سرانجام توقف میپذیرد. دستهای دیگر گفتند جزءِ لایتَجزّا محال است و هرگز جسم از فراهم گشتن چیزی که نیست، حاصل نمیشود. اما در این میان، مادیون و آنهایی که علت نخستین را ماده میدانند، تلاش میکنند که ماده را امری بسیط فرض و قلمداد نمایند، زیرا میدانند که هر چه شیء بسیطتر باشد، از فناء به دورتر است. بدین جهت، آنان علت نخستین یا جوهر فرد را آنقدر با صلابت و کوچک میدانند که دیگر قابل تقسیم نباشد.




