جستجو
تنظیمات عمومی
دقیقا مطابق با مورد نوشتاری
جستجو در فهرست‌ها
جستجو در محتوی
انتخاب همه کتاب‌ها
سفر به کعبه جانان جلد اول
سفر به کعبه جانان جلد دوم
سفر به کعبه جانان جلد سوم
سفر به کعبه جانان جلد چهارم
تعلیم و تربیت و ارشاد
کعبه مصباح الطاهرین
مبدا و معاد
نبوت و امامت

برهان حدوث و امکان

در دار وجود و هستی هر کدام از موجودات، متّصف به امکان و حدوثند، از نیستی قدم به دایرهٔ هستی گذاشته‌اند و بعد از مدت کمی، به سوی نیستی و عدمْ رهسپار خواهند شد، یعنی در موجودیتِ خود، محتاج دیگری هستند.

به عبارت دیگر، چون می‌بینیم کـه موجودات، زمانی موجود و زمانی دیگر فاقد وجودند، در‏می‏‌یابیم که وجود و هستی نسبت به همهٔ آنها عَرَضی است نه ذاتی، و مسلماً هر چیزی که عَرَضی باشد، منتهی به ذات دیگری است. پس معلوم می‌شود که ممکنات و حادثات، خود به خود به وجود نیامده و در موجودیت خود، محتاج دیگری هستند.

اگر کسی تمام ممکنات را ملاحظه نموده و به نظر کنجکاوی به آنها بنگرد و در سلسلهٔ علل و معلولات آنها دقیق شود، خواهد دید که همگی از نظر امکان، برابرند و از این نظر بین آنها فرقی نیست. زیرا نقص و احتیاج از ذات ممکن جدا نتواند بود، و چون همگی ممکنند، لذا خود به خود به وجود نیامده و عقل، حکم به واجب‏الوجود می‌نماید. بنابراین، ممکن، موجودْ به غیر و قائم به واجب است. در باب خداشناسی و علت و معلول، فلاسفه عقاید گوناگونی دارند. عده‌ای از آنان معتقدند که چون ذات حق‏تعالی وجود دارد، مخلوق هم وجود دارد و چون خالق بسیط است، از مخلوق بی‌نیاز نیست! اینان در توضیح نظر خود گویند: ‏هم‏چنان که خورشید هست، اشعهٔ آن نیز وجود دارد؛ خورشید نور ایجاد می‌کند و از آن بی‌نیاز نیست.

اشتباه این عده از فلاسفه به روشنی دیده می‌شود، زیرا:

اولاً تقدّم و تأخّر در علت و معلول، به لحاظ ذاتی است نه زمانی. خداوند متعال ازلی است، در حالی که موجودات نبودند و صرفاً مشیت و ارادهٔ الهی آنها را به وجود آورد. هم‏چنان که اگر موقعی مشیت و ارادهٔ او ایجاب نماید، در آنِ واحد همهٔ آنها را نابود می‌کند. زیرا ممکن، هم در حین حدوث و هم در بقاء خود، نیازمند علت است.

ثانیاً فلاسفه‌ای که خدا را به آفتاب تشبیه کرده و گفته‌اند ‏ هم‏چنان که آفتاب از اشعهٔ خود بی‌نیاز نیست، خداوند نیز از مخلوق خود بی‌نیاز نمی‌باشد! نتوانسته‌اند تفاوت مابین فاعل مختار و فاعل موجَب را دریابند.

مادّه، علت نخستین؟!

یکی از صفات و خصوصیات ذاتی واجب‏الوجود یا علت نخستین، آن است که غنی‏بِالذّات باشد، یعنی هیچگونه نقص و احتیاج به وجود او راه نیابد. چه، احتیاج نقص است و نقص، مُنافی وجود ذاتی اوست. از اینجا معلوم می‌شود که علت نخستین، نباید مرکّب باشد، زیرا هر مرکّبی به اعتباری نیازمند اجزاء خود است و لذا ناقص است. از سوی دیگر، تردیدی نیست که هر مرکّبی بالاخره منحل می‌شود و ‏به طور قطعْ ثابت شده، هر چه اجزاء ترکیبیه زیادتر باشد، زودتر فانی می‌شود.

در مورد مسألهٔ جـزءِ لایتَجزّا از دیـر زمان اختلاف است: گروهی معتقـد بودند، هـر جسمـی مرکب است از اجزائی که به هیچ وجه قابل قسمت نیست. جماعتی را عقیده بر این بود که اجسام تا حدی قسمت ‏پذیرفته و سرانجام توقف می‌پذیرد. دسته‌ای دیگر گفتند جزءِ لایتَجزّا محال است و هرگز جسم از فراهم گشتن چیزی که نیست، حاصل نمی‌شود. اما در این میان، مادیون و آنهایی که علت نخستین را ماده می‌دانند، تلاش می‌کنند که ماده را امری بسیط فرض و قلمداد نمایند، زیرا می‌دانند که هر چه ‏شیء بسیط‌تر باشد، از ‏فناء به دورتر است. بدین جهت، آنان علت نخستین یا جوهر فرد را آنقدر با صلابت و کوچک می‌دانند که دیگر قابل تقسیم نباشد.

ادامه متن