ترکیب
بنابراین، ذات واجب تعالی، وجود صِرف و نور محض و اَبسَطِ بَسایط است. بَساطت را بر حسب اختلاف ترکیبات، درجات مختلفه است:
درجهٔ اول بسیط، آن است که مرکب از اجسام مختلفالطّبایع و مُتباین در حس نباشد، مثل بدن انسان یا حیوان که مرکب است از اجسامی که طبیعتاً مختلف و حساً متباینند، مانند جِلد، لَحم و عَظم آنها.
درجهٔ ثانیهٔ بسیط، آن است که مرکب از اجسام مختلفالطّبایع و متشابه در حس نباشد، مانند لحم یا عَظم و مانند اینها که مرکّبند از عناصر مختلفه و بر حسب حس، متشابهند. چه، هر جزئی از اجزاء لحم، باز لحم است، یا هر جزئی از یاقوت، باز یاقوت است. درجهٔ ثالثهٔ بسیط، آن است که مرکب از اجزاء متشابهه، نباشد، مانند مقادیر که مرکب است از اجزاء مقداریهٔ متشابهه یا هر یک از عناصر بسیط که قابل قسمتند به اجزاء متشابهه الی غیرالنهایه.
درجهٔ رابعهٔ بسیط، آن است که مرکب از هیولی و صورت نباشد، مانند جمیع موجوداتِ ظاهریهٔ مادیه که مرکّبند از هیولی و صورت.
درجهٔ خامسهٔ بسیط، آن است که مرکب از جنس و فصل نباشد. درجهٔ سادسهٔ بسیط، آن است که مرکب از وجود و ماهیت نباشد و این درجه، آخرین درجهٔ بَساطت است که در هیچ ممکنی حاصل نشود، ولی این بساطت در واجب تعالی، واجب و ثابت و محقَّق است.
عروض حالات
واجبْ تعالی محل حوادث نمیباشد مثل نَوم و بیداری و قیام و قعود و پیری و جوانی و ضعف و قوّه و فرَح و حزن و رضا و غضب، به جهت آن که قدیم، محال و ممتنع است که محلّ شود بر حوادث، چه همهٔ اینها از لوازم جسم و مزاج بوده و دلیل نقص و احتیاج است. خداوند عالـم غنیبِالذّات و قادر مطلق بوَد و همهٔ این مـذکـورات، مخلوق او میباشند و لـذا ممتنع است اتّصاف خداوند به آنها.
آنچه از آیات و اخبار وارد شده در مورد اتّصاف خدا به بعضی از این صفات، مراد غایات آنهاست نه مبادی آنها، این است که پیشوایان مقدس اسلام(ع) فرمودهاند در اتّصاف خدا به بعضی از این صفات: «اخذ کنید غایات را و ترک نمایید مبادی را».
حلول
واجبْ تعالی حلول بر چیزی نمیکند، لکن بعضی از نصاری معتقدند بر حلول خداوند در حضرت عیسی علیهالسلام، و بعضی معتقدند به حُلولِ خداوند در بعضی از عارفین، در صورتی که حلول خداوند محال و ممتنع است به جهت آن که:
اولاً – حالّ، محتاج مکانی است که در آن حلول بکند و احتیاج از صفات ممکن است نه واجب.
ثانیاً – حلول در مکانی، مستلزم خُلُوّ از مکان دیگر است و حال آن که خداوند عالَم، موجود است در هر مکان نه با مداخلهٔ خارجیه.
ثالثاً – انتقال از جایی به جایی و از حالی به حال دیگر، علامت زوال است و زوال بر ذات اقدسِ حقتعالی راه نمییابد.
رابعاً – حلول از لوازم جسمیه یا عَرَضیه و مکانیه است و خداوند تعالی منزّه است از جمیع آنها.
خامساً – مقصود از حلول، قیام موجودی است با موجود دیگر بر سبیل تبعیت، به شرطی که قیامِ حالّ بِذاتِه ممکن نباشد، و این معنی در خدا ممکن نیست، زیرا که این از خواص اَعراض و صُوَر است که ممکن نباشد تعین آنها مگر به واسطهٔ محل، و خدا از قبیل اَعراض و صُوَر نیست.




