سیری در مقامات حبیب خدا و سایر انبیاء (قسمت اول)
فصل سوّم - محمد(ص)، اشرف انبیاء
سیری در مقامات حبیب خدا و سایر انبیاء (قسمت اول)
«یا اَیهَا الْـمُدَّثِّرُ» ای حبیب خدا، ای مطلع جمال، ای به جامهٔ انسانیت پوشیده، ای گلیم بشریت بر سر کشیده برخیز؛ از این برخاستن هم برخیز؛ به بارگاه عزّت ما بگریز. این جامهٔ بشریت و این گلیم انسانیت را از خود دور کن تا حجابات برطرف شود، تا در هوای طرب به پرواز آیی و به قرب ما رسی، که علم قرب، علمی است که انسان را به طیران آرد و به آشیان قرب رساند. اما علم قرب در میان گوش و زبان نگنجد، که این راهی بسیار تنگ است و علم قرب را همراهی با آب و گل، ننگ است.
ای حبیب من «اَرْسَلْناک شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذیراً» ترا به خلق فرستادیم تا آشنایان را از لطف ما خبر دهی که نواختنیاند، بیگانگان را بیم نمایی که گداختنیاند.
ای مهتر عالم، «سِراجاً مُنیراً» ای سراج منیر، آفتاب چراغ صورت است، تو چراغ معنایی. آفتاب چراغ ظاهر است، تو چراغ باطنی. آفتاب چراغ دنیاست، تو چراغ دنیا و عقبایی. آفتاب چراغ آب و گِل است، تو چراغ دل و جانی.
ای مهتر عالم، از هرچه غبار راه است خود را پاک دار «وَ ثِیابَک فَطَهِّرْ» که شرط بندگی، پاکی و راستی است؛ پاکی از هر آلایشی و راستی با هر آرایشی. لا اِلهَ اِلا اللهُ بر دو مقالت مشتمل است: لا اِلهَ به زبان دل، نفی آلایش است و اِلاَّ الله اثبات آرایش. اگر چنان لا اِلهَ گویی، همهٔ حجابات راه را از بیخ برکندهای، آنگاه اِلاَّ الله جمال خود بنماید و ترا به صفات آرایش بیاراید، در آن مقام است که قدم بر بساط توحید نهادهای.
آری توحید مایهٔ دین است؛ اول همهٔ علوم و مایهٔ همهٔ معارف توحید است؛ حاجز میان دوست و دشمن توحید است. ثبات هفت آسمان و زمین، توحید است. نور کوْنین از نور توحید است. اولین گوهر از صدف معرفت، توحید است. چون نور توحید در تو تحقق یافت، زبان دِلْ گنجینهٔ حکمت شود و سمع دل، صدف درّ امانت گردد.
«یا اَیهَا النَّبِی اتَّقِ اللهَ» ای پیغمبر تقوی را پیشه کن. ای مقتدای بشر، ای برج دلالت را مهر انور، ای دُرْجِ رسالت را درّ اَزْهَر، ای بر سیادت افسر، ای افسر سعادت را گوهر، ای نقطهٔ نبوّت به پناه تقوی شو که تمام سعادتها و نیکیها در تقوی است و بیتقوی، کارْ روان نیست. کسانی که بیسرمایه تقوی از این جهان گذشتند، در چنگ قهر تقوی ماندند. فردا که روز سؤال است، تقوی را گویند بیا که امروز بازار توست، هر که را از تو نصیبی است به مراتب نصیبش او را در منزلی فرود آر که در سرای آخرت، ساکنین مقعد صدق و مقرّبین حضرت جبروت، کسانی هستند که در دنیا برتری و مهتری نجستند و خویشتن را از همه کمتر و کهتر دانستند «تِلْک الدّارُ الْآخِرَهٔ نَجْعَلُها لِلَّذینَ لا یریدُونَ عُلُوّاً فِیالْاَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَة لِلْمُتَّـقینَ».
خادمان تقوی کسانی هستند که به پناه احتیاط شوند و نه از معصیت، که از هر آنچه شُبْهَت است، اجتناب ورزند. عاشقان تقوی آنانند که از حسنات و طاعات خویش از طریق نادیدن چنان پرهیز کنند که دیگران از معصیت، که مراتب معرفت بدون تقوی به کمال نرسد.
مکاشفت که پیوند دل است با حق، از نور تقوی و معرفت حاصل شود. کسی که مراتب تقوای خود را به کمال رساند، حقیقت آیهٔ کریمه «ما رَمَیتَ اِذْ رَمَیتَ وَ لکنَّ اللهَ رَمی» در او تحقّق مییابد و به لسان حال، مُتَرَنِّم «لا حَوْلَ وَ لا قُوَّة اِلا بِاللهِ» میشود. در این مقام است که زبان دل در ذکر، مستهلک و جان در حقْ فانی، از افق تجلّی، مهرِ عیانْ تابان، صبحِ یگانگی بدمد. این مقام، مقام مُحِقّ است که از تمام اغیار اِعراض نموده توحید خالص در او تحقق یافته است.
ای مقتدای انسانیت، به خدا توکل کن «فَتَوَکلْ عَلَی اللهِ اِنَّ اللهَ یحِبُّ الْـمُتَوَکلینَ»، که توکل درجهای است از درجات تقوی، آفتابی است که از برج سعادت تابد، نسیمی است که از سرای قرب وزد، بویی است که بشارت وصال آرد، درجهای است که دست هر بیقدر بر قدّ آن نرسد و بصر هر سست همّت آن را در نیابد. اهل توکل، ساکنین عالم قرآنند و مستان شربت نیستی. آنان کسانی هستند که با دنیا انس نگرفتند، از آنچه نشانهٔ حق نداشت، دل برداشتند، گفتند یکی را دانیم و یکی را خوانیم.
ای حبیب ما، مردان الهی اهل تقوی و توکل، اهل توبه و انابه، کسانی هستند که با لباس صبر ملبّس شدند. چه، اساس این موفقیت الهیه، صبر است «فَاصْبِرْ صَبْراً جَمیلاً».
یا محمد(ص)، همهٔ انبیاء لباس صبر پوشیدند و به مقصود رسیدند. صبر بود که به دست فرج، یعقوب را از بیتالاحزان بیرون آورد «فَصَبْرٌ جَمیلٌ». صبر بود که شربت شفا بر مذاق ایوب ریخت «اِنّا وَجَدْناهُ صابِراً». صبر بود که ندای فدا به گوش اسماعیل رسانید «سَتَجِدُنی اِنْ شاءَ اللهُ مِنَ الصّابِرینَ». صبر است که مؤمنین را از سرای بَلْوا به جنت مَأْوی رساند. برای صابر، امروز منشور محبّت نویسند «وَ اللهُ یحِبُّ الصّابِرینَ» و فردا این خلعت دهند «سَلامٌ عَلَیکمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدّارِ».
ای حبیب ما به مقام انقطاع درآی «وَ تَبَـتَّلْ اِلَیهِ تَبْـتیلاً» که تَبَتُّل، مقامی است بس بزرگ مر اهل تقوی را که بهشت با آن همه زیبایی و اشجار و انهار، به خاطر زیبای ایشان برنیاید، و دوزخ با آن همه اَغْلال و اَنْکال، از سینهٔ افروختهٔ ایشان بلرزد. اهل تقوی و انقطاع کسانی هستند که خار کبر و حسد دامن ایشان را فرا نگیرد، و غباری از بیابان نفس امّاره بر رداءِ اسلام ایشان ننشیند، و دودی از هاویهٔ هوی بر دیدهٔ ایشان نرسد. ایشان کسانی هستند که همهٔ قدرها را در پیش قدر الهی، غدر بینند و همهٔ جلالها را در عالم جلال او، زوال. ایشانند که کانون دل خود را از اغیار پاک و منزّه داشتهاند.
مرحبا بر تو ای حبیب ما که مراتب تقوی و توکل و صبر و انقطاع خود را به حدّ اعلی رسانیدی. شایسته است که برخیزی و مردم را به سوی ما دعوت کنی «قُمْ فَاَنْذِرْ». چون این فرمان الهی بر حبیب خدا رسید، بر خاطرش گذشت که عشیرهام به صداقت و دیانت من مقرّ آمدهاند و هرچه زودتر مرا تصدیق خواهند کرد. چون این قدر اعتماد بر خاطرش افتاد، قصّه برگشت، هرچند بیش دعوت نمود، دورتر گشتند. فرمود عجبا! تا دعوت نبود، پیش ایشان امین بودم، اکنون که عَلَم رسالت بر بام اقبال ما زدند، خائن گشتم!
آری ما آن کنیم که خود خواهیم. از عین خوف، رجا بیرون آوریم، در عین رجا، خوف تعبیه کنیم. بر ایشان که امیدوار بودی، میان تو و ایشان صد هزاران خیمهٔ هجران زنیم، از کسانی که ناامید بودی، بین تو و آنان صد هزاران قبّهٔ وصال برپا کنیم، عزّت و ذلّت در دست ماست.
حضرت رسول اکرم(ص) صبر را در قبال پیشامدهای ناگوار به جائی رسانید که حبیب خدا شد. آن بزرگوار و اوصیاء ایشان صبر خود را به منتها درجهٔ عظمت رساندند تا صاحب آن کمالات شدند، چنان که رضا و غضب ایشان، رضا و غضب خدا و معیار تشخیص حق و باطل شد. آنان کمال نَفْسیاند نه کمال عَرَضی و نسبی. همچنین مقام علمی و عملی ایشان به واسطهٔ صبر همانند همتایی با قرآن مجید، و همانند حرکت و سکون کشتی نوح است که با نام خدا بود نه با علل و عوامل ظاهری.
تبلیغ حقایق و ارشاد و هدایت که از شئون جمالیه خداست، مستلزم توحید خالص است که در وجود مقدس حضرت رسول اکرم(ص) و اهل بیت طهارت، ظهور تام دارد. قلب مطهّر آن بزرگوار نه تنها در نشأه مثال و نزول، میزبان فرشتهٔ وحی بود، که در نشأه عقل و عروج، میهمان لقای حق بود. این است که آن حضرت و اهل بیت او آن قدرت و توانایی را دارند که خدای خویش را، آن زیبایی زیبای مطلق را به زبان حق توصیف کنند «سُبْحانَ اللهِ عَمّا یصِفُونَ اِلاّ عِبادَ اللهِ الْمُخْلَصینَ». ایشان همه از دست یک ساقی، ساقی وحدت، شراب طهور خوردند تا در ردیف مخلَصین قرار گرفتند. این شراب طهور چون کوثر سیال در سیرهٔ علمی و عملی ایشان موج میزند و سرانجام به دریای وحدت میریزد.
حبیب خدا، آن انسان کامل، قبل از تنزّل قرآن در مقام قوس صعود از همهٔ مجاری وحی عبور کرده به ملاقات حقیقت قرآن نایل آمد. قلب مقدس آن بزرگوار با حقیقت قرآن در مرتبهٔ اعلی اتحاد داشت، لذا به اسرار و تأویلهای قرآن مجید قبل از تنزّل آن به جهان کثرت و تقسیم آن به آیات محکمه و متشابهه آگاه بود، زیرا که طهارت محض در ایشان به مقام تحقق رسیده بود. اهل محبّت، محبوبین درگاه الهی نیز میتوانند به مراتب تقوای خود، آن مراحل طهارت را طی کنند.
همان طوری که قرآن از مسیر طهارت عبور میکند، از مجرای محبّت نیز میگذرد. نه انسان غیر طاهر قرآن را میفهمد، و نه آن که فاقد محبت است از قرآن برخوردار میگردد. اهل طهارت و محبت میتوانند به گوش دل، سروش غیبی و ندای حق را بشنوند.
همهٔ حضرات انبیاء عموماً و از ایشان اولواالعزم خصوصاً، محبوب و مجذوب خدایند، ولی در آن مرتبه که محبّند، مجذوب نیستند، سالکند و هنوز به کمال مجذوبیت نرسیدهاند. سیر ایشان تلفیقی است از سلوک و جذبه، امّا حضرت رسول اکرم(ص) مجذوب خالص است، لذا محبوب محض میباشد. درک مقام والای آن بزرگوار بدون سیر در احوال انبیاءِ عظام و طی مراتب عشق و خلوص آنان در کورهٔ بلا، میسّر نیست.
خدای تبارک و تعالی محبّ کسانی است که مراتب عشق و محبت خود را نسبت به او به حدّ اعلی رسانیدهاند. اما پا نهادن به عرصهٔ محبت، کار هر رهرو و مهاجری نیست. مهاجرین حقیقی کسانی هستند که عَقَبات کثرت را به توفیق حق پیموده به وحدت رسیدهاند، آنان که در شأنشان فرماید «وَ الَّذینَ هاجَرُوا فی سَبیلِ اللهِ». از جملهٔ این مهاجرین، بنیانگذار توحید، حضرت خلیلالله است که فرمود «اِنّی ذاهِبٌ اِلی رَبّی سَیهْدینِ». آن محبوب الهی از عقبات کثرت گذشت و به کمال وحدت رسید، چنان که خداوند دربارهٔ او لوح مدح به قلم لطف قِدَم نویسد «وَ لَقَدْ اتَینا اِبْراهیمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ».
درود بر تو ای خلیل خدا که او ترا چنین مدح میکند اگرچه دیگران ترا قَدْح کردند، ولی تو به قدح ایشان، اعتنا نکردی و از آن باکی نداشتی. حق تعالی صُدْرِهٔ توحید خلیل خود را از قبل دوخته بود. در بدایت نِشو او آفتاب خُلَّت تابیدن گرفت، ینابیع علوم و حکمت در صحن سینهٔ او گشادند، نور هدایت تحفهٔ دل او گردانیدند، کمر کرامت بر میان او بستند. او را به جایی رسانیدند که قدسیان ملأ اعلی اَنامل تعجّب به دندان حیرت گرفتند که این همه الطاف و کرامات از جانب خدای رحمان که به خلیلالله میرسد به چه علّت است؟ ندا رسید: ای قدسیان ملأ اعلی! آتشی که ما در جان او پنهان کردهایم، اگر به صحرا آوریم، از شرر آن کونین بسوزد.
اما آن مهجور درگاه ایزد، خواست که دولت ابراهیم را درهم شکند، سپاه عصمت وی را مُنْهَزِم سازد. آتشی برافروخت تا او را بسوزاند، ولی ندانست که جز جان و دل او را نخواهد سوخت، و جز قاعدهٔ دولت خویش ویران نخواهد کرد. چون آن مهجور او را بر منجنیق نهاد، او نیز سِرّ خویش بر منجنیق مشاهدت نهاد. چون به آتش رسید، ندا آمد: ای آتش! سرد و خاموش باش، سلطنت خود بر وی مران که ما اراده کردهایم ترا بر خلیل خود بوستان گردانیم «قُلْنا یا نارُکونی بَرداً وَ سَلاماً عَلی اِبْراهیمَ». آن بزرگوار در میان ازهار و انوار، در کمال آرامش نشسته و آثار قدرت الهی را نظاره میکرد. معنی حقیقیه این ندا و آیت در کانون دل خلیل خدا به مقام تحقق رسیده بود. چه، آتش عشق در سینهٔ او شعلهور بود، در سینه او سوز مهر خدا بود، بر سر وی خمار شراب ازلی بود، قلب او حریق عشق خدا بود، جان او غرق لطف خدا بود.




