سیری در مقامات حبیب خدا و سایر انبیاء (قسمت دوم)
فصل سوّم - محمد(ص)، اشرف انبیاء
سیری در مقامات حبیب خدا و سایر انبیاء (قسمت دوم)
آری کسی که بر حرم عنایت ازلی شد، هرگز غوغای محنت ابدی، گِرد سعادت سرمدی او برنگردد. دل سوختهٔ مهاجر حقیقی نیز بر مثال خلیل خداست و نفس او بر مثالِ آن مهجور. هوای نفس آتشی است که نفس افروخته و آن دل سوخته را با سلسلهها و اَغلال بسته به منجنیق معاصی نهاده و به آتش انداخته، ندا میرسد «یا نارُکونی بَرداً وَ سَلاماً» این بنده، دلسوختهٔ درد عشق ماست، سوخته را بار دگر نسوزند.
در هر دَوری و عصری برای کشیدن بار بلا، حاملانی برخاستند و یکی از آن حاملان، حضرت ایوب سلامالله علیه است. از بارگاه قِدَم او را وحی آمد: ای ایوب! بلا بستر انبیاست، ذخیرهٔ اولیاست، اختیار اصفیاست. حضرت ایوب چون جام بلا را به دست وی نهادند، گفت ما به یاری حق این بلا را با صبر نوش کنیم «اِنّا وَجَدْناهُ صابِراً»، و چون فرمود «نِعْمَ الْعَبْدُ اِنَّهُ اَوّابٌ»، گفت تا حال، ما بار بلا را به تن میکشیدیم، اکنون که ما را به خلعت «نِعْمَ الْعَبْدُ» مفتخر فرمودند، بعد از این بار بلا را به دل و جان کشیم.
ای یوسف صدّیق، سلام بر تو، رهایی از دست حاسدین به سه روز زندان چاه ارزد. هفت سال زندان به ولایت مصر ارزد. مشاهدهٔ جمال حق به هزاران سال زندانی شدن ارزد. این معنا را کسی داند که او صاحبدل است «ذلِک لَذِکری لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ». اگر صدها سال روی در خاک مالی و عالم بر فرق سر پیمایی تا آن نقطهٔ حقیقی که نامش دل است با آن طاعات موافقت نکند، بر همه قلم نیستی درکشند.
به حضرت داوود علیهالسلام خطاب رسید: ای داود زبانت دلالی است بر سر بازار دعوی، در صدر دارالمُلک دین او را محلّی نیست، محلی که هست، دل راست، از او بوی احدیت و ازلیت میآید، تا دل از عبّودیت اغیار نرسته به دوست نخواهد رسید. شرط رسیدن به مشاهدهٔ انوار جمال این است که دل خود را از عبودیت اغیار بِرَهانی که در بازار الهی، خریدار دل هستند، گوهر اخلاص که یابند، در صدف دل یابند.
حضرت موسی سلام الله علیه در سماع کلام حق بود و در منزل «وَ قَرَّبْناهُ نَجِیاً» شراب عشق از جام مهر نوش کرد و در عالم سرمستی، نعرهٔ «اَرِنی» زد. خطاب آمد: ای موسی! اگر خواهی که در میدان مشاهدت، نسیم قرب ازلی از مقام جبروت بر جان تو وزد «فَاخْلَعْ نَعْلَیک» چنان که نعلین را از دو پا بیرون کنند، حب دو جهان را از دل بیرون کن، از دنیا بیزار شو با ما یکتا شو، که دنیا پلی است گذشتنی و بساطی است درنوشتنی، مرتع لافگاه مدّعیان، سرمایهٔ بیدولتان، معشوقهٔ ناکسان، قبلهٔ خسیسان، دوستی بیوفا، دایهای بیمهر. این دنیاست که بر طارم بلندی نشسته و از شبکهٔ شک به بیرون نگریسته میگوید: من هزاران عاشق خود را کشتم، لکن دستم به خون کسی آلوده نگردید.
ای موسی! یگانه را یگانه شو که محبوبین الهی، کسانی هستند که حبّ دنیا را از دل بیرون کردند، از دنیا خارج شدند حتی به جنّت نیز اعتناء ننمودند، زیرا جز جمال و رضای حق، ایشان را آرزویی نیست. جنّات عَدْن با صفات خویش ایشان را استقبال کند، لکن ایشان التفاتی بدان نکنند.
جناب جبرئیل گفت از خدای تبارک و تعالی، حقیقت اخلاص را پرسیدم. فرمود: گوهری است که از خزینهٔ خویش برداشتم و در سویدای دل بندهٔ خود به ودیعه نهادم. اما تجلّی آن مستلزم تحمل ریاضات، مجاهدات، مشقات و شداید است، و هریک از انبیاء و اولیاء و اوصیاء به نوعی مبتلا و مُمْتَحَن بودند. حضرت نوح به دست قوم خویش گرفتار، حضرت موسی به دست فرعون و قبطیان گرفتار، حضرت یعقوب به فراق یوسف، و زکریا و یحیی به محنت قتل. یکی گرفتار غربت و مذلّت، یکی در آتش فقر و فاقت، یکی به محنت بیماری و علّت، یکی به محنت قتل و شهادت؛ هرچند همهٔ اینها در ذائقهٔ باطن محبوبین الهی از هر چیز شیرینتر است. در حقیقت، بلا و شداید پرتوی است از جمال خدا و آنان در حین ابتلا، سه زیبایی را مشاهده میکنند: زیبایی مبتلا کننده، زیبایی بلا، و زیبایی مبتلا.
شکم ماهی گرچه حضرت یونس را بلا بود، اما از روی باطن، خلوتگاه او بود. میان آتش نمرودی، خلوتگاه خلیل خدا بود. درون غار، خلوتگاه مهتر عالم بود. هر مؤمن موحّد و متعهد را نیز خلوتی است. خلوتگاه سالک متعهّد سینهٔ اوست، غار سینهٔ مؤمن، تجلّی گاه خداست که خود چنین فرمود: سینهٔ مؤمن محل اسرار الهیت ماست، بر درخت ایمان مؤمن آشیان مرغ اقبال ماست، مرغزار سینهٔ عاشق، چشمهٔ فیض نظر جلال ماست، این است خلوتگاه مبارک، این است چشمهٔ زلال بیآفت. نبینی اصحاب کهف را که چون از خود برخاستند و روی دل به خدای تبارک و تعالی آوردند، چگونه ایشان را در غار غیرت و در کنف ولایت نگاهداشت؟! نور آفتاب در برابر نور سرّ ایشان متقاصر آمد که نور آفتاب، نور صورت بود، لکن نور ایشان، نور سریرت. این است که چون نور آفتاب به ایشان رسیدی، از بریق نور شعاع سرّ ایشان، دامن برچیدی؛ دیدهٔ صدّیق اکبر باید تا نور سریرت بیند.
خدای تبارک و تعالی خواست ذریت آدم را به عالیترین عطیت بیاراید، آنان را به اعطاء محبّت و عشق بیاراست. سپس زخارف دنیا را بدیشان عرضه کرد، همهٔ زخارف دنیا را استقبال نمودند، اما از هزار قسمت یک قسمت، همچنان بر بساط محبّت باقی ماندند. سپس این یک طایفه را هزار قِسم نمود و عقبی را بدیشان عرضه کرد جز یک طایفه، همه شیفته و فریفتهٔ نعم ابدی و حور و قصور شدند، ولی این یک طایفه همچنان بر بساط محبّت و معرفت ایستاده بودند. خطاب رسید که شما چه میجویید؟ گفتند «اِنَّک لَتَعْلَمُ ما نُریدُ» خدایا تو میدانی که مقصود ما چیست. این طایفه را نیز هزار قسم کرد و به سر کوی بلا آورد و مهالک این کوی بدیشان بنمود، همه روی از کوی بلا برتافتند جز یک طایفه که عاشقوار سر به کوی بلا نهادند، نه از بلا اندیشیدند ونه از عنا و بر مقام توکل نشستند، از روی اختیار برخاستند و خیمهٔ رضا و تسلیم بر کوی قضا و قَدَر زدند.
اینان کسانی هستند که سالها در کورهٔ بلا گداختهاند، درد زدگانی هستند که دردشان را درمانی نبوده، آتشدلانند که شررشان را دودی نیست. با این همه، بانگ عشق آتشین ایشان در عالم ملکوت افتاده که ای محبوب ما! گوی جان به میدان تو داریم، هر کجا خواهی بینداز. تو ما را گرفتار عشق خود نمودی «اَلَسْتُ بِرَبِّکمْ» به سمعمان رسانیدی، زهر بلا چشانیدی، سوگند به عزّتت تا جمال خود را بیپرده به ما ننمایی، خریدار بهشت نیستیم. در این مقام است که پردهٔ جلال از جمال بردارد، آن عاشقان سوخته دل، بیواسطه کلام حق شنوند که ای رضوان، بهشت ترا؛ ای مالک، دوزخ ترا؛ ای کرّوبیان، عرش شما را؛ ای عاشق دلسوختهٔ من که مُهر مِهر در توست، من ترا و تو مرا، و بی پرده جمال حق بینند.
آری هر که قدم به عالم حقیقت گذاشت، بالاخصّ پا به عرصهٔ عشق نهاد و بر سر کوی محبوب ازلی خیمه زد، او را به زنجیر بلا بندند و حلقهٔ نیازش را از حلقهٔ در بینیازی برآویزند. همچنان که امانتی را که به کسی دهند، مُهر بر آن نهند و چون باز خواهند آن را مطالعت کنند تا ببینند مُهر در جای خود باقی است، در دل محبّ نیز امانتی به ودیعت نهادهاند از عهد «اَلَسْتُ بِرَبِّکمْ» و مُهر «بَلی» بر آن نهادهاند. چون عمر به پایان رسد، آن فرشته درآید و ببیند آن مُهر به جای خود باقی است یا نه چه، مُهر از مِهر بود و مُهر آنجا نهند که مِهر متجلی است.
حضرت رسول اکرم(ص)، آن علت غائی کائنات، حبیبی است که تمام انبیاء و اوصیاء به نام او نازند: حضرت موسی سلام الله علیه هرچه کوشید آتش ندید، ناگاه به جانب طور نگاه کرد و آتش دید «انَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ ناراً». آن بزرگوار بر سر درخت، صورت آتش دید و در سوَیدای دل آتش عشق دید. البته آتش صورت، نیاز باطنی و معنوی انسان را رفع نمیکند و او را به مقصد نمیرساند. آتش عشق و محبت خداست که انسان را به مقصد و مقصود اصلی میرساند.
حضرت موسی ساعتی زیر آن درخت بایستاد، درختی که در باغ وصلت بود، بیخش در زمین محبت بود، شاخش در آسمان صَفْوَت بود، برگش قربت بود، شکوفهاش نسیم و بهجت بود. مسلّم است که چنین درختی دارای کدام میوه خواهد شد. میوهاش در حقیقت، میوهٔ همان عشقی که به مقام اعلی رسیده، «اِنّی اَنـَا اللهُ» بود. زیر آن درخت به مقام فناء فِیالله رسید، تمام وجودش سمع گشت. به آن مقام رسید که خدای تبارک و تعالی میفرماید: به سمع من بشنوید، به زبان من گویید. تفرقت به جمعیت رسید، ناگاه ندایی برآمد که ای موسی «اِنّی اَنـَا اللهُ». شاخ عنایت، بَرِ هدایت داد و بحر ولایت، نور کفایت افکند.
ای موسی! این همه عنایات نسبت به تو در اثر حبّ کاملهٔ تو به حبیب من است. عشق او، عشق من است، عشق من، عشق اوست. او پیغمبر آخرالزمان، حبیب من است؛ این است که میفرماید: ای سید دو عالم، ای مهتر ذریت آدم، ای بر آسمانها و زمین مقدّم، ای ناشر اَعلام نبوت، ای کاشف اسرار ولایت، ای واضع مِنْهاج شریعت، تو حبیب منی.
ای حبیب من! تو نبودی که ما در سمت غربی کوه طور سینا با موسی از تو سخن گفتیم و حدیث تو کردیم. جاه و جلال و شکوه و قرب و منزلت ترا به او نمودیم و گفتیم ای موسی، اگر خواهی که در پیش ما رفعت یابی، بر حبیب ما پیغمبر آخرالزمان، درود بسیار گوی «اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ». او برگزیدهٔ ماست، او نواختهٔ لطف ماست، او عارف به تعریف ماست، او حقّهٔ نور حکمت است، نور حدقهٔ عالم قدرت است.
حضرت موسی گفت: الهی من میخوانم در تورات حالات امتی را که به زیورهای الهی در حدّ اعلی آراستهاند، ایشان امّت کدام پیغمبرند؟ یا موسی! ایشان از امّت حبیب من، پیغمبر آخرالزمانند.
آنانند که مراتب معرفت و طاعتشان به حدّ کمال رسیده. آنانند که روزه میگیرند و نماز میخوانند، همیشه در حال نماز و روزهٔ باطنی هستند. ایشانند که به روز در منزل رازند و به شب در محمل ناز. به روز در نظر صنایعند و به شب در مشاهدهٔ صانع. به روز راه پویند و به شب راز گویند. خدای تبارک و تعالی روضهٔ رضوان را به خاطر حبیب خود و دوستان او آراید، و دوستان را به دل آراید، و دل دوستان را به نور جمال و کمال و جلال خویش آراید.
دوستان خدا، مجذوبین و محبوبین درگاه الهی، آنانند که نیستی خود را از لوح قِدَم برخواندند، رأیت نیستی خود بر عالم هستی او زدند تا از نیستی به هستی رسیدند، به حول و قوهٔ خود تکیه ننمودند. دَرِ احتیال و غرور اختیار بر خود بستند و به صدق افتقار، خود را به بارگاه قدس الهی افکندند، خداوند تبارک و تعالی نیز به رأفت و رحمت خویش آنان را به پردهٔ عنایت و کنف حمایت خود درآورد.
عاشقان الهی آنانند که به هوش ظاهری تکیه نکردند، دانستند آن عقل و هوشی که حب دنیا را در دل بوجود آورد، معتبر نیست. لذا در مشاهدهٔ شاهد قِدَم، مدهوش شدند تا به هوش حقیقی رسیدند و بیپرده جمال محبوب خویش را مشاهده نمودند.
بنگریم که خدای تبارک و تعالی دربارهٔ تقاضای آن محبوبش چه فرمود «قالَ رَبِّ اَرِنی اَنْظُرْ اِلَیک» مسلماً مراد حضرت موسی(ع) این نبود که با دیدگان ظاهر خدا را ببیند، که از آن شخصیت بزرگ الهی بعید است؛ بلکه این همان درخواستی است که حضرت سجاد(ع) از خدا مینماید که الهی جمال خود را بیپرده به من بنما.
«قالَ لَنْ تَرانی» با این شرایط هرگز نتوانی مرا ببینی و مشاهده کنی که دیدار مرا «وَ لکنِ انْظُرْ اِلَی الْجَبَلِ فَاِنِ اسْتَقَرَّ مَکانَهُ فَسَوْفَ تَرانی» شرط است. «فَلَمّا تَجَلّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکاً وَ خَرَّ مُوسی صَعِقاً» حضرت موسی بیهوش شد، آن هوش ظاهری را از دست داد و دیگر به آن تکیه نکرد تا به هوش حقیقی و الهی رسید «فَلَمّا اَفاقَ قالَ سُبْحانَک تُبْتُ اِلَیک» حجابها از میان رفت و آن بزرگوار جمال حق را بیپرده مشاهده کرد، و گرنه چرا گفت «وَ اَنـَا اَوَّلُ الْمُؤْمِنینَ»!
حضرت موسی در آنجا به مقام «تَدَلّی» رسید، مقامی که بین محبّ و محبوب فاصلهای نیست. آنگاه این ندای حق به گوش دل او رسید «فَخُذْ ما اتَیـتُک وَ کنْ مِنَ الشّاکرینَ». حالا دیگر میان من و تو فاصلهای نیست، این عطیه و موهبت خاص را برگیر «وَ کتَبْنا لَهُ فِی الْاَلْواحِ مِنْ کلِّ شَیءٍ مَوْعِظَة وَ تَفْصیلاً لِکلِّ شَیءٍ».




