سیری در مقامات حبیب خدا و سایر انبیاء (قسمت سوم)
فصل سوّم - محمد(ص)، اشرف انبیاء
سیری در مقامات حبیب خدا و سایر انبیاء (قسمت سوم)
آری تا کسی با چشم جان و حقیقت ایمان، خدای خویش را نبیند، او را چنان که باید نمیپرستد. بدون نگرش با دیدهٔ جان، ستایش ظاهری است و ستایش ظاهری، ستایش نیست. همچنین تا کسی با چشم جان متکلّم را نبیند، کلامش را نمیشنود اگر ظاهراً هم بشنود، بهرهٔ چندانی نخواهد داشت. این است که مردان الهی اول متکلّم را میبینند، سپس کلامش را میشنوند. حضرت رسول اکرم(ص) در معراجهای خود، اول حقیقت را با دل درمییافت، بعد با چشم میدید.
وظیفهٔ بنده آن است که به اعمال شوریدهٔ خود ننگرد و در این عقل ظاهری خود به دیدهٔ اعجاب نظر نکند، در هر حال که باشد، خستهٔ تیر بلا یا غرقهٔ لطف و عطا، به مقام تسلیم و رضا و شکر درآید. دست به دامن لطف لایتناهی زند، به او پناه برد، از خلق به سوی او گریزد «فَفِرُّوا اِلَی اللهِ» که فرار، مقامی است از مقامات سالکین و منزلی است از منازل محبّین. کسی که به این مقام عالیه الهیه رسد، نشانههایش این است که سخن خود را شکایت بیند، عمل خود را جنایت بیند، امید از عمل بردارد و بر اخلاص خود تهمت نهد. هر دولتی که در این راه او را حاصل شود، از فضل او داند نه از جهد خود، که در حدّ اعلی مهتر همهٔ حضرات انبیاء و اوصیاء و اولیاء، حبیب خدا(ص) چنین بود و پیروان او که گزیدگان خلقند، صَفْوَت بشرند، اَعلام اسلامند، امان جهانند، درود بر او و آل طاهرین او باد.
بنگریم بر حال آن مهتر عالم که به او فرمود: ای حبیب من از دنیا اعراض کن، خود را به من بسپار، به مقام انقطاع درآی، عزم و همّت بسوی ما دار، دل از خلایق بپرداز، جز رضای ما از تقاضا خاموش، دو گیتی را فراموش.
آن بزرگوار، اشرف کاینات، مهتر عالم چنین بود؛ قدم از دایرهٔ فرمان او بیرون ننهاد و به نهی او قدم نگذاشت، بیفرمان او دم نزد، جز مراد خالق، همهٔ مرادات خود را زیر پا نهاد. این است که خداوند تبارک و تعالی میفرماید: ای حبیب ما، ما نیز چنان کنیم که مراد تو باشد.
آن بزرگوار، آن مهتر عالم در شب معراج چون از سدرةالمنتهی به ناحیهٔ عالم جبروت قدم گذارد و رو به سوی کعبهٔ خاص خود نهاد، این ندا به سمع دل او رسید «ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغی».
حضرت موسی که طمع «اَرِنی» در دل او به جوش آمد، به تازیانهٔ «لَنْ تَرانی» تأدیبش کردند. اگرچه این تأدیب در مرتبهای از مراتب، از ناحیهٔ دوستی بود، اما آن مهتر عالم را خود میبرد. او تقاضا میکرد، خود میرفت، ولی این را خود میبُرد «اَسْری بِعَبْدِهِ» لذا این حال را داشت «ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغی».
آری فرق است مابین آن میهمانی که خود آید و آن میهمانی که به اعزاز و اکرام درآورند. اگر خود روی و به علم و قدرت خود تکیه کنی، درمانی و هر قدم که برداری، ماندهتر شوی؛ لکن اگر او بَرَد، هر قدم که برداری عاشقتر شوی. اگر خود روی، عیاران راهت زنند، اگر او بَرَد، راهزنان غاشیهٔ تو کشند. چه کند عرش که غاشیهٔ آن مرد الهی را نکشد که او در دل، غاشیه حکم و رضای او را میکشد.
خدای تبارک و تعالی حضرت ابراهیم را فرمود «اِنّی ذاهِبٌ اِلی رَبّی» اِخبار است از قول او. حضرت موسی را فرمود «وَاِذْ واعَدْنا مُوسی اَرْبَعینَ لَیلَة» اِخبار است از صفت حضرت موسی. لکن به حبیب خود فرمود «اَسْری بِعَبْدِهِ» از صفت خود اِخبار است در حق وی. زمانی که حضرت ابراهیم گفت «اِنّی ذاهِبٌ اِلی رَبّی» در مقام تفرقت بود، لکن حضرت موسی در مقام جمع بود و حبیب خدا «اَسْری بِعَبْدِهِ» در مقام جمع اندر جمع. آن که از خلق به حق میرود، در وادی تفرقت است و خدا را به دلیل شناسد و آن که از حق به خلق رود، دلیل را به حق شناسد. حضرت ابراهیم که از خلق به سوی حق میرفت، بدایت امر او بود و چون به نهایت رسید، جمال توحید به دیدهٔ عیان دید.
نشان تفرقت حضرت ابراهیم «اِنّی وَجَّهْتُ وَجْهِی لِلَّذی فَطَرَ السَّمواتِ وَالْاَرْضَ» بود، نشان جمع حضرت موسی «وَ قَرَّبْـناهُ نَجِیاً» بود، و نشان جمع در جمع حضرت مصطفی صلیالله علیه و آله «دَنا فَتَدَلّی» بود.
اوست مهتر عالم که در حدّ کمال به وظایف و تکالیف خویش عمل نمود. به سبب آن انقطاع و تسلیم محض بود که به منزلگه جانان رسید، به منزل «ثُمَّ دَنا» رسید و بر بساط «فَتَدَلّی» قدم نهاد و به «قابَ قَوْسَینِ» قرب بر رفته، بر بالش عزّت «اَوْ اَدْنی» تکیه نمود و شراب عشق نوشید و راز دوست شنید و به وصال رسید.
آری کسی که تحفهٔ «ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغی» را بَرَد، کمال انقطاع ارمغان «فَاَوْحی اِلی عَبْدِهِ ما اَوْحی» آورَد. آیا محبّ میتواند بدون تسلیم محض فرمان محبوب، به وصال رسد و بدون تحمل فراق، محبوب را در آغوش گیرد؟
از حلاوت حلوای وصال، کسی خبر دارد که تلخی حنظل فراق چشیده باشد. این است نصرت و فتح حقیقی که آن بزرگوار را نصیب گردید «اِذا جاءَ نَصْرُ اللهِ وَ الْفَتْحُ» و «نَصْرٌ مِنَ اللهِ وَ فَتْحٌ قَریبٌ» آیا مراد فتح مکه است؟ فتح شهرستانی و کشوری چندان مهم نیست، اگرچه در مرتبهای از مراتب، اشاره بر ظاهر شود. لکن در این آیات مقدس، این نصرت، نصرت دل است به سپاه نفس، فتح وسیع و عظیم شهرستان بشریت است به سپاه حقیقت. این نصرت در خزانهٔ حکمت است، مفتاح این فتح در خزانهٔ مشیت است. هر دستی به این مفتاح نرسد، دستی که بدو رسد، دست محبّ حقیقی است که در آستین خرقهٔ بشریت یافت نشود.
محبوبین الهی را حالات و مقاماتی است، یکی در شوق وجد، یکی در بحر کشف، یکی در حیرت شهود، یکی در نور قرب، یکی در ولایت وجود، یکی در بهاءِ جمع، یکی در حقیقت اِفراد. آری باید از این هفت دریا گذشت تا به سر کوی توحید رسید، که استقصای این هفت دریا، از هفت بطن قرآن کریم است.
سالکین و عارفین را گفتند باید از این هفت دریا بگذرید به تزکیهٔ نفس و تقوی و اخلاص، تا به سر کوی توحید رسید. اما ای حبیب الهی! تو دارای چه مقامی بودی که این هفت دریا را گفتند از کوی حبیب ما بگذرید، از هر موجی نتایجی اخذ کنید، از هر موج امواج شرع حبیب ما توقیعی و توفیقی بستانید و از عقد حبیب ما مدد خواهید تا بتوانید منازل دوستان ما را شایسته گردید!
خدای تبارک و تعالی حبیب خود را که دلش سرشار از محبّت او بود، محبوب و مبین کلام خویش خواند. خوشا به حال سالکینی که تحت تعالیم عالیه این معلم اول بشر قرار گیرند. بدون مراجعه به حق و این بزرگوار و عترت گرامی او، به مقصد نمیتوان رسید چه، هرگونه حرکتی که به محبّت حق و اولیاء گرامی او انجام نیابد، به هدف نرسد.
این معلم اول انسانها نه تنها معانی ظاهریه قرآن و احکام فرعی آن را به صورت سنن قول و فعل و تقریر بیان فرمود، بلکه حِکم و معارف غیبی و لطایف شهودی و براهین عقلی و آداب سیر و سلوک مردان الهی و سنن تهذیب متخلّقان خدایی را نیز بیان فرمود.
آن بزرگوار، آن اشرف کائنات چنان که بر عالمیان فضل داشت، بر همهٔ حضرات انبیاء و اوصیاء نیز فضل داشت. سیدی که منشور تقدّم کونین در کمر اقبال داشت. همچنان که بر همه انبیاء و اولیاء برتری داشت، برهان نبوّتش نیز بر برهان نبوّت آنان برتری داشت.
معجزهٔ خلیل خدا آتش اَعدا بود، برهان معجزهٔ حضرت موسی عصا و ید بیضا بود، برهان معجزهٔ حضرت عیسی اِحیاء موتی بود، همهٔ اینها محل اطلاع و ابتلاء دیدهها بود، ظاهر و آشکار. اگرچه این بزرگوار هم معجزات بسیاری داشت که محل اطلاع دیدهها بود، لکن برهان نبوت حضرت مصطفی(ص)، که بوستان با صفوت خدا و گلستان سرمستان بادهٔ عشق بود، از راه دلها برآمد نه از راه دیدهها. معجزات ایشان ظاهر بود، معجزهٔ حبیب خدا، باطن «بَلْ هُوَ آیاتٌ بَیناتٌ فی صُدُورِ الَّذینَ اُوتُوا الْعِلْمَ». امتیاز دیگرش نسبت به ایشان این بود که حضرت موسی تحدّی به عصا کرد، حضرت عیسی تحدّی به دم خود کرد، اما حبیب خدا تحدّی به کلام خدا کرد «فَأْتُوا بِسُورَة مِنْ مِثْلِهِ».
اولیاء خدا به ظاهر با خلقند، در باطن با حق؛ این بود که حبیب خدا چون به خویشتن نگریست، خود را از لحاظ صفت بشریت مانند ایشان دید و «اِنَّما اَنـَا بَشَرٌ مِثْلُکمْ» فرمود، لکن چون به خصوصیت نبوت نگریست، خویشتن را مانند ایشان ندید و «یوحی» فرمود. او میان خود و خالق خود، حجابی نداشت، مجذوب و فانی در خدا بود. آری هرکه به لطف دوست مجذوب است، در عین عطیت است اگرچه از امکانات مادی دستش کوتاه؛ و آن که از دوست محجوب است در عین بَلیت است، اگرچه کلید خزائن ملک در آستین دارد.
حضرت رسول اکرم(ص) فرمود:
در موقع معراج در مکاشفات و منازلات خود قومی را دیدم که هنوز اشباح ظاهری ایشان به بند خلقت نرسیده و پرگار قدرت به دایرهٔ وجود ایشان نگردیده تا روزگاری دیگر، زمانی دیگر که ارادت او رسد و مقادیر به مواقیت پیوندد، آنان ظهور کنند که من ایشان را دوست دارم و ایشان نیز مرا دوست دارند. ایشان راهبرانند به حق، به نور خدا راه میروند، ایشانند که خار کفر و غفلت را در مجاری اَقدار از قدمگاه خویش و دیگران ریشهکن کردند؛ در ترویج علوم و در تعلیم و تربیت کوشیدند، خدای تبارک و تعالی آنان را از علوم الهیه خود برخوردار نمود و به نشر حقایق و بسط کلمات طیبه توفیق داد و دُرَر علم و گوهرهای دانش را بر ایشان نثار فرمود تا ناقل صواب و قائل سخن صدق گشتند. ایشانند که نه بر دل غباری نه بر پشت باری، دل از اغیار سترده به عالیترین مقام عبودیت رسیده، در پیشگاه الهی مقام بزرگی دارند.
آری، چه درّی گرانبهاتر از علم، چه محبوبی زیباتر از شاهد دانش که خدای تبارک و تعالی بر ایشان کرامت فرموده است. نخستین روز که لسان خواجهٔ اولاد آدم بر کلمات تامّات و طیبه گویا شد، مژدهٔ فضیلت و معرفت داد «اِقْرَأْ وَ رَبُّک الْاَکرَمُ الَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ عَلَّمَ الْاِنْسانَ ما لَمْ یعْلَمْ». علم الهی بر روی احرار همیشه باز است و اسرار و رازهای نهفتهٔ آن از مطاری نمودار «لَوْ اَنْزَلْنا هذَا الْقُرْانَ عَلی جَبَلٍ لَرَأَیتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیة اللهِ».
خوشا به حال کسانی که از این سرچشمهٔ عرفان ازلی سیراب شدند و از شهد این حقیقت کام جان، شیرین ساختند. البته این شرافت و منزلت، کسی راست که باغ سینهٔ او ابحر مهر حق بود، دل او قبضهٔ عزّت و جان او در کنف مشاهدت؛ جوانمردانی که قدم بر بساط حق نهادند، به مقام اتحاد رسیدند، از دوئیت برخاسته، از خلایق و علایق رسته معتکف کوی جانان شدند «فی مَـقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلیک مُـقْـتَدِرٍ».
الهی ما را از یاران خاص آن حبیب بشمار آر که در بسیاری از آیات قرآن مجید، آنان را ستودهای که اَعلام اسلامند، ارکان دولت حقّند، اختران سپهر دعوتند. بر بساط توحید، صف پیشین ایشانند، در دفتر تفرید نخستین سطر ایشانند. آنانند که خواب و آسایش بر خود حرام کردند و در میدان دین، خرام کردند، روز و شب همی تاختند تا سراپردهٔ کفر برانداختند. تخم عبادت کاشتند، بر سعادت برداشتند. علمْ شعار ایشان؛ زهدْ دثار ایشان؛ رحمتْ نثار ایشان؛ «اَلسّابِقُونَ السّابِقُونَ» آیت ایشان؛ «وَ یجْزِی الَّذینَ اَحْسَنُوا بِالْحُسْنی» بدایت ایشان؛ «وَ سَقیهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً» غایت ایشان؛ و «مِنَ الْـمُؤْمِنینَ رِجالٌ» در شأن ایشان.
درود بیحدّ بر تو ای حضرت خاتمالانبیاء، ای ناموس اعظم الهی و منبع کمالات ازلی و مظهر اتّم صفات لاهوتی که شرعت ناسخ شرعها، عقدت فاسخ عقدها، شرعی مُنْزَلْ نه مُحْدَثْ، عقدی مُبْرَم نه مختل، شرعی مُؤَبّد نه موقت، عقدی مبسوط نه منثور.
سلام بر تو ای رسول خدا، سلام بر تو ای خلیل خدا، درود بر تو ای صفّی خدا، درود بر تو ای رحمت خدا، درود بر تو ای حبیب خدا.
اَلسَّلامُ عَلَیک یا سَیدَ الْمُرْسَلینَ، یا خاتَمَ النَّبِیینَ، یا مَعْدِنَ الْوَحْی، یا قائِماً بِالْقِسْطِ، السَّلامُ عَلَیک اَیهَا السِّراجُ الْمُنیرُ.
درود بر تو ای سَرور فرستادگان الهی، ای خاتم انبیاء، ای معدن وحی و الهام، ای آن که عدل را به پا داشتی، درود بر تو ای مشعل فروزان حق، درود بر تو و آل طاهرین تو.




