صفات فعل
مراد از صفت فعل آن است که پس از تحقّق فعل، صفت از فعل گرفته میشود، مانند آفریدگار که پس از تحقق آفرینش، از آفریدهها، آفریدگار بودن او مأخوذ و مفهوم میشود و این صفت، قائم بر فعل است نه قائم بر ذات اقدس الهی. به عبارت دیگر، هر صفتی را که با ضد آن برای خدا ثابت کنیم، صفت فعل است مانند اراده و لطف. چه، اگر اراده مانند قدرت و علم از صفات ذات الهی بود، اثبات آنچه را که خدا اراده نکرده، نقیض اثبات چیزی میبود که خدا اراده کرده است، و نیز اگر لطف از صفات ذات باشد، قبض، نقیض آن خواهد بود. بنابراین در صفت فعل، جایز است که بگوییم خدا عبادتکنندگان را دوست دارد و عاصیان را دشمن، ولی نمیتوان خدا را وصف کرد به قدرت و عجز که ضد آن است، زیرا در اثبات هر صفتی از صفات ذات، ضد آن را از او نفی مینماییم.
صفات افعال که آثار صفات ذات هستند، اتّصاف خداوند عالَم به آنها کمال نیست، بلکه قدرت بر آنها کمال است مانند خلق کردن که فی نفسِه کمال نیست، بلکه قدرت بر خلق کردن کمال است، و ممکن است که حقتعالی در زمانی به مصلحتی خلق کند و در زمانی دیگر خلق نکند، و همچنین است احیاء کردن و رازق بودن و میراندن که اینها کمال نیستند بلکه قدرت بر اینها کمال است، چه امکان دارد که در زمانی ایجاد اینها مصلحت نباشد و از او صادر نگردد.
مفهوم نفی صفت از خدا
هر واقعیتی که از واقعیتهای جهان را فرض کنیم، واقعیتی است محدود و بنا به تقدیری، هستی را داراست و بنا به تقدیری، منفی است، یعنی این واقعیت را مرزی است که بیرون از آن مرز یافت نمیشود، تنها خداست که هیچ حدّ و نهایتی برای او نمیتوان فرض کرد، زیرا واقعیت او مطلق است و به هیچ سبب و شرطی مرتبط و نیازمند نیست.
روشن است که در مورد امر نامحدود و نامتناهی نمیتوان عدد فرض کرد، زیرا هر دوّم که فرض شود غیر از اوّلی است و در نتیجه هر دو محدود و متناهی هستند؛ چنان که اگر حجمی را نامحدود و نامتناهی فرض کنیم، در برابر آن نمیتوان حجم دیگری فرض کرد و اگر هم فرض نماییم، دوّمی همان اوّلی خواهد شد. اگر انسان را مورد بررسی عقلی قرار دهیم، میبینیم که ذاتی دارد که همان انسانیت ظاهری و شخصی اوست، و نیز صفاتی همراه دارد که ذاتش به آن شناخته میشود، مانند این که گوییم زاده فلان شخص و پسر فلان کس است، دانا و تواناست، و یا خلاف این صفات را دارد. این صفات اگرچه برخی از آنها مانند صفت اوّلی و دوّمی هرگز از ذات جدا نمیشود، ولی توانایی و دانایی، امکان جدایی و تغییر را دارد، در هر حالی که باشند همه آنها غیر از ذات و هریک از آنها غیر از دیگری است. این مطلب، یعنی مغایرت ذات با صفات و صفات با همدیگر، بهترین دلیل است بر این که، ذاتی که صفت دارد و صفتی که معرّف ذات است، هر دو محدود و متناهی هستند، زیرا اگر ذاتْ نامحدود و نامتناهی بود، صفات را فرامیگرفت و صفات نیز همدیگر را فرامیگرفتند، در نتیجه همه یکی بود و انسانِ مفروض، همان توانایی، و توانایی و دانایی عین یکدیگر بودند و این معانی یک معنی بیش نبود. از این بیان روشن میشود که برای ذات اقدس الهی، صفت به معنایی که ذکر شد، نمیتوان فرض کرد، زیرا چنان صفت، بیتحدید صورت نمیگیرد و ذات اقدس الهی از هر تحدیدی منزّه است. ما کمالات زیادی در جهان سراغ داریم که در صورت صفات ظاهر میشود و این صفات در هر جا ظاهر شوند، موصوف خود را کاملتر نموده و ارزش وجودی بیشتری به آن میدهند. بیشک همه این کمالات را خدا آفریده و اگر اینها را خود نداشت، به دیگران نمیبخشید و تکمیلشان نمیکرد. پس بنا به قضاوت عقل سلیم، باید گفت خدای تبارک و تعالی هر کمالی را داراست، ولی نظر به این که ذات اقدس باریتعالی نامحدود و نامتناهی است، این کمالات که در صورت صفات ظاهر میشوند، در حقیقت عین ذاتند و عین همدیگر، و مغایرتی که در میان ذات و صفات و نیز در میان خودِ صفات دیده میشود، در مرحلهٔ مفهوم است و به جهت حقیقتِ محض بودنش، غیر واحدِ قابل تقسیم در میان نیست.
ادامه متن




