علم حصولی و علم حضوری
علم حصولی علمی است که انکشاف و ظهور معلوم به وسیلهٔ صورت و عکسی باشد که دستگاه ادراکی از واقعیتِ خارج در ذهن میسازد، مانند علم ما به آسمان و زمین که در اینجا علم به این دو واقعیتِ خارجی، عبارت است از حاضر بودن صورت آنها در ذهن، نه ذات آنها.
علم حضوری علمی است که واقعیت معلوم با واقعیت علم، متحّد بوده و بدون واسطهٔ صورت و عکسی، معلوم و آشکار شود، مانند علم عالِم به ذات خود یا علم او به این که بیناست. البته در اینجا علم عالم به این که بیناست، به واسطهٔ قائم بودن قوه بینایی بر نفس نیست، چه قوهٔ بینایی قائم است بر عضوی، بلکه سبب حضور، معلولیت قوهٔ بینایی است مَر نفس را، زیرا که قوّهٔ بینایی و سایر قوای انسانی از نفس فایض میشوند. خداوند عالَم، عالِم است بر جمیع معلومات، جزئی باشد یا کلّی، متغیر باشد یا ثابت، و علم او به اشیاء عبارت است از انکشاف آنها بر وجه اکمل، چنان کمالی که بالاتر از آن متصوّر نباشد و تغیری در ذات اقدس او حاصل نشود، بدین معنی که نسبت اول به او، مانند نسبت آخر است به او. اختلافات و اضافات و تبدّلات از حیث حدوث و قِدَم، در بین معلومات است، لکن تغیر و تبدّلی بر ذات اقدس او راه نمییابد.
برای واجبالوجود به ایجاد، علمی زیاد نشود و علم او قبل از خلقت، مطابق است با علم او بعد از خلقت. حضرت خاتمالانبیاء علیه آلافُ التّحیّه وَ السَّلام فرموده: «عِلمُهُ بِهَا قَبلَ کَونِهَا کَعِلمِهِ بِهَا بَعدَ تَکوینِهَا»؛ یعنی علم او به آنها قبل از وجود آنها، مانند علم اوست بعد از به وجود آوردن آنها. صفات واجبالوجود عین یکدیگرند و تمایزی در آن صفات نیست. از این رو، علم فعلیهٔ او مطابق است با علم ذاتی و ازلی کمالی او، پس باقی است علم فعلیهٔ او به بقاء علم ذاتی او.
علم خداوند متعال عین ذات اوست، چنان که احاطه به حقیقت و کُنه ذاتش محال است، همچنین احاطه به حقیقتِ علم او نیز محال میباشد. علم خدا مانند علم انسان از صفات اضافیه نیست. چه، صفات اضافیه صفاتی هستند که از اول در ذات شخص یا نفس وجود نداشته و بعداً تحصیل شدهاند. بنابراین، چنان که معلومی در علم او وجود داشته باشد، مخلوق نیست. زیرا آنچه با ذات احدیت متّحد است، ازلی و واجب است، و ازلیت و وجوب، با مجعولیت و مخلوقیت منافات دارد.
علم بلامعلوم
موضوعی که لازم است در اطراف آن بحث شود، این است که آیا علم بلامعلوم عقلاً جایز است یا نه؟ البته این امر در نظر بَدوی محال مینماید، لکن با اندک تفکری حقیقت آن ثابت میشود، مانند علم به معدومات و ممتنعات، اجتماع نقیضَین و ضدَّین و شریک باریتعالی، چنان که اگر علم خود را به این امور نفی کنیم، چگونه میتوانیم درباره آنها قضاوت کنیم؟ پس ما به این امور علم داریم اگرچه واقعیت ندارند. چنان که واقعیت وجودْ به علم پیداست، همچنین نقیض وجود یعنی معدومات نیز به علم مُنکَشِف و هویداست، و لذا علم به معدوم مطلق و معدوم خاص، علمی است بلامعلوم. خالق متعال، عالَم است بر جزئیات و کلیات، و محال است اِفتقار و احتیاج او بر امری که مُغایر ذات اوست، و متساوی است نسبت او بر همهٔ اشیاء، به سبب تجرّد و بساطت اوْ چه، هرگاه عالِم بر جمیع اشیاء نباشد، لازم آید تخصیص بلامُخَصِّص.
کلّ اشیاء داخل در معلومات و مقدورات اوست، و فرق مابین معلومات و مقدورات او، آن است که معلومات او اعم است از مقدورات او، هرچند که هر دو در قبال علم و قدرت او متناهیاند، خواه ممکن باشد و خواه واجب یا ممتنع، همهٔ اینها معلوم اوست و در صحّتِ معلومیت بر او متساویند.
خالق متعال همه چیز را میداند، واجب را واجب و ممکن را ممکن، کلّی را کلّی و جزئی را جزئی، لکن مقدور او نباشد الاّ ممکنات، و محال است واجب و ممتنع بِالذّات، داخل در مقدورات او شوند؛ زیرا که قدرت اثر میکند بر معدومات و اَعدام، و این اثر در واجب و ممتنع متصوّر نیست، به جهت عدم قابلیت ممتنع بِالذّات در تعلّق علم.




