قاعدهٔ لطف
امام، غایت خلقت
فصل چهارم - امامت و عصمت
قاعدهٔ لطف
لطف عبارت است از مُقرِّب به سوی اطاعت و مُبعِّد از معصیت. چنان که لطف است در تکالیف عقلیه، امامت هم لطف است در تکالیف شرعیه، پس نصب امام بعد از نبی لطف است و لطف نیز بر حقتعالی واجب است، پس نصب امام واجب خواهد شد.
هم چنین نصب امام مدخلیت در اطاعت و انقیاد اوامر و نواهی الهی دارد، یعنی اگر امّت را پیشوائی بوَد که امر و سَطْوَت او نافذ بوده باشد، هر آینه نهی میکند ایشان را از محرّمات و امر میکند به واجبات، و مصالح و مفاسد دینیه و دنیویه را بیان میکند، پس وجود چنین شخصی واجب است.
این که لطف بر خداوند تعالی واجب است، اجمالاً بیانش این است که افعال الهی معلّل میباشد به غرض او و اِلا سَفَه لازم آید، و نیز ترک لطف مفسده است، پس فعلش واجب است و هم چنین قدرت بر لطف از واضحات و داعی بر آن موجود است، پس با اجتماع قدرت و داعی فعل واجب میشود.
واجب است بر حقتعالی رعایت مصالح عباد، و امامی که حقتعالی تعیین نماید افضل است از امامی که امّت تعیین کند، و گرنه لازم آید که امّت افضل و اعلم و اعرف بوده باشد از حقتعالی و رسول او، و این عقیده، کفر محض است. عقل قطع میکند به صدور لطف از حقتعالی، و مرجع این وجه به لزوم این فعل اصلح است بر فیاض.
پس وجوب لطف حقتعالی را سه دلیل است:
اول ـ آن که ترک لطف موجب نقض غرض است، و نقض غرض قبیح است و قبیح از خدای حکیم سر نزند.
دوم ـ آن که لطف، فعل اختیاری است و داعی صدور آن در امر موجود است و با فعل اختیاری و داعی و عدم مانع، لطف تخلّف ننماید.
سوم ـ ذات باریتعالی علت افاضه و مبدأ صدور خیرات است و لطف فیضی است از فیوضات و مصلحتی است از مصالح بیمانع، لاجَرَم از افاضهٔ فیاض تخلّف ننماید.
تمامیت ادلّه موقوف است بر این که مفسدهٔ نصب امام، معلومالعدم است. چه، احراز عدم مفسده در لزوم لطفْ شرط است و اِلا اَدّله مذکوره هیچ یک اقتضای وجوب وجود امام نکند.
اگر گویند نصب امام وقتی لطف است که امام در حاضر بوده و قادر باشد بر تنفیذ احکام و اِعلای لوای اسلام، بنابراین تجویز غیبت امام منافات دارد با طریقهٔ لطف، اجمالا جوابش این است که:
چنانکه حضور او لطف است، در غیبت او نیز لطف دیگری است و عدم درک فیض، از جانب رعیت است نه از جانب حقتعالی، پس آنچه واجب است بر حقتعالی ایجاد امام است، اما تصرف دادن او در امور به اختیار رعیت است تا جبر، لازم نیاید.
امام، غایت خلقت
جوهر مفارقه را گاه وجود نسبی عارض شود، مانند نفس ناطقه که وجود آن لِنَفْسِها عبارت است از وجود حقیقی آن، و وجود او نسبت به بدن، وجود نسبی است و وقتی که تعلق او از بدن قطع شد، وجود نسبی او زایل میگردد؛ ولی ذات و حقیقت آن باقی میماند، زیرا وجود نسبی سوای وجود حقیقی آن است.
اما اَعراض که وجود حقیقی آنها وجود نسبی آنها است، وقتی که از محلّی زایل شد، باطل میشود و باقی نمیماند.
حجّت امام، اضافی و نسبی است و اگر خلقِ عالَم نباشند، لازم نیست حججالله موجود نباشند. حججالله به جهت مرتفع بودن ذوات ایشان از موادّ جسمانیه، باقیاند به اِبقاء حقتعالی، و ذوات ایشان پیش از خلقاند از این جهت که ایشان واسطهاند در ایجاد خلق، و بعد از خلقاند از این جهت که غایاتی هستند که منتهی میشود به سوی ایشان جسمانیت و روحانیت.
حججالله طاهره خلق شدهاند برای اهتداء مردم، تا انتفاع سافل به غایت رسد و موجود عالی شود. اما غرض از خلقت حججالله تنها اهتداءِ مردم نیست، بلکه غایت ما فیالباب در افعال ایشان است، آن چنان افعالی که مترتّب شود بر او کمالات، چنان که مترتّب میشود بر حرکات اجرام فلکیه، شب و روز و نفع سافلات از نباتات و حیوانات و جمادات به وقوع اشعه آنها بر آن سافلات و اختلاف و تفضیل فصول اربعه بر سبیل تبعیت. ولی فرق است میان تأثیرات اجرام و اهتداء، زیرا که اجرام علویه مسخّرند به امر پروردگار و مقیدند به زمام تقدیر، ولی حججالله غایاتی هستند بر کمالات و هادی هستند بر آن که اهتداء خواهد.
هر آنچه اشرف و اعلای موجودات باشد، سبب کمال و علّت غائیه است، و حججالله چون اشرف و اعلای موجودات هستند سبب کمال و علّت غائیهاند و جمیع عالم بوجود آمده برای ایشان، بنابراین اگر عالم کوْن خالی از حجت باشد، وجود آن ساقط میشود.
غایت حقیقت، حجّت خدا است و هادی است بر آن که اهتداء خواهد، و عدم اهتداء به نور تعلیم او از جانب مردم است نه از جانب حجت، به جهت استیلای هوای نفس؛ و احتجابات آن حضرت ناشی است از غلبهٔ شهوات مردم که مقتضی عدم درک فیض جاری اوست.




