منازل وجودی انسان
اوّل حالت عدم است: «هَلْ أَتَی عَلَی الْإِنسَانِ حِینٌ مِّنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُن شَیْئًا مَّذْکُورًا»؛ یعنی انسان ابتدا معلومی در علم خدا بود، و این معلوم نه بر هستی، خود شعوری داشت و نه ذاکر و مذکورِ خود بود.
دوّم حالت موجود در عالم ارواح، یعنی چون از کَتمِ عدم در عالم ارواح پیوست، او را شعوری بر هستی خود پدید آمد و ذاکر و مذکور خود شد.
سوّم تعلّق روح به قالب: «وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی».
چهارم مُفارقتِ روح از قالب: «کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ».
پنجم اعادهٔ روح بر قالب: «قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ».
این پنج حالت، انسان را به ضرورت میبایست تا در معرفت ذات و صفات حقّ، به کمال خویش رسد و آنچه حکمت الهی است در آفرینش موجودات، به حصول پیوندد: «کُنْتُ کَنْزاً مَخفِیّاً فَاحبَبْتُ اَنْ اُعْرَفَ».
حالت اوّل، عدم است که چون بر عالم ارواح پیوندد، او را بر هستی خویش شعوری پدید آید و به معرفتِ قِدَمِ صانع ازلی، عارف گردد.
حالت دوّم، این که میبایست از کَتم عدم بر عالم ارواح پیوندد که پیش از تعلّق او به قالب، به شهودِ بیحجاب نایل آید در صفای روحانیّت، و مُستفیضِ فیض بیحجاب گردد و استعدادِ استماعِ خطاب «اَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ» گیرد و به استعداد مقام «قالُوا بَلی» رسد.
حالت سوّم، این که باید روح تعلّق به قالب گیرد تا آلات کمالاتِ معرفت با آن اکتساب کند و بدان به عوالم غیب و شهادت وقوف یابد.
حالت چهارم، این که مُفارقتِ روح از قالب باید، از دو وجه: اوّل آلایشِ روح که از صحبت اجسام و اجساد حاصل شده، در مفارقت به تدریج از آن برخیزد و صفایی که در قالبْ او را حاصل میشد، بیمزاحمتِ قالب، آن صفا را به حدّ کمال دریابد. دوّم این که ذوقی از معارف غیبی در قالبْ او را حاصل بود، در مفارقت، ذوق کاملتری از معارفِ غیبی بیحجابِ قالب، او را حاصل شود که این ذوق او را نه در عالم ارواح حاصل بود نه در عالم قالب، اگرچه به حدّی ذوقی او را حاصل میشد، لکن حصول این ذوق از پسِ حجابِ قالب بود.
شخص انسانی بر مثال شجرهای است و این شجره از تخم شجرهٔ روح پاک محمّدی(ص) است: «اَوَّل مَا خَلَقَ اللهُ رُوحی». همچنان که ابتدا از تخم، بیخهایی در عالَمِ محسوس ظاهر شود، و از آن بیخها شجرهای در روی زمین پدید آید و بر شجره نیز ثمره پدید آید، همچنین از تخمِ شجرهٔ روحِ محمّدی(ص)، بیخهای ارواح ملکوت، و از آن بیخها، شجرهٔ اجسام و اجساد و از آن برگهای حیوانات برخاست و ثمرهٔ انسانیّت بر شاخ شجرهٔ کائنات پدید آمد.
ثمرهٔ درخت تا در درخت است ذوقی دیگر دهد مانند انگور و زردآلو، و چون آنها را از درخت برچینیم و پیش آفتاب بگذاریم، انگورْ مویزِ شیرین گردد و زردآلو کِشته شود. اگرچه میوه قبل از چیدن، از تصرّف آفتاب برخوردار بود، ولی چون پای در طینت شجره داشت، خواصّ و آثاری از شجره مانند رطوبت و حُموضَت در میوه باقی بود. اکنون تصرّف شجره از او قطع شده و از کمال تصرّفِ آفتاب، بیمزاحمتِ شجره برخوردار است. اگرچه میوه ابتدا محتاج درخت بود و به مجرّد آفتاب میوه پدید نمیآمد، ولی چون میوه پخته شد، مثلاً انگور در درخت به کمال ثمرگی رسید، به مقام مویزی نرسد مگر این که آن را از شجره برکنیم تا به مجرّد کمال تربیت و تصرّف آفتاب، مویزِ شیرین گردد.
همچنین روح آدمی برای رسیدن به کمال و ثمرگی، او را به قالب حاجت آید، ولی تا پای او در طینتِ قالب است، از خواصّ قالب خالی نیست، پس او را مفارقت از قالب باید تا کمال تصرّفِ عنایت آفتابِ ازلی، بیمزاحمتِ حجابِ قالب دریابد.
حالت پنجم، اعادهٔ روح به قالب است، زیرا کمال قالب در آن است که عوالم غیب و شهادت، دنیوی و اخروی را سیر کند و به خلافت خداوندی مُتصرّف شده و از انواع تنعّمات خدایی که در دو جهان مهیاست برخوردار گردد، چنان برخورداری که «ما لا عَینٌ رَأت وَ لا اُذُنٌ سَمِعَت وَ لا خَطَرَ عَلی قَلبِ بَشَرٍ».




