جستجو
تنظیمات عمومی
دقیقا مطابق با مورد نوشتاری
جستجو در فهرست‌ها
جستجو در محتوی
انتخاب همه کتاب‌ها
سفر به کعبه جانان جلد اول
سفر به کعبه جانان جلد دوم
سفر به کعبه جانان جلد سوم
سفر به کعبه جانان جلد چهارم
تعلیم و تربیت و ارشاد
کعبه مصباح الطاهرین
مبدا و معاد
نبوت و امامت

موت چیست؟

باید اوّل حیات را بدانیم تا معلوم شود که مرگ چیست. اما حیات، صفتی است که بتوان بر دارنده او، عالِم و قادر اطلاق نمود. پس، مرگ فاقد این دو صفت است، و این تعریف مُنتَقَض نشود با خواب، چون علم و قدرت از نائم بِالمَرّه زایل نمی‌گردد.

مرگ امری است وجودی نه عدمی، زیرا که عدم را نمی‌توان خلق گفت، چنان که حق‌تعالی در قرآن مجید می‌فرماید: «الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیَاةَ لِیَبْلُوَکُمْ». پس موت، مخلوق خداست که آن ازاله صفت حیات است یا خالی شدنِ وجود حی است از صفت حیات، نه معدوم شدن آن.

موت امری است طبیعی، و حرکت هر انسانی به سوی غایتی، لابدّ است از مرور به منازلی و عبور به مراحلی. عمر دنیوی انسان شامل سه مرتبه است، چنان که حق‏تعالی در قرآن مجید می‌فرماید: «هُوَ الَّذِی خَلَقَکُم مِّن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ یُخْرِجُکُمْ طِفْلًا ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ ثُمَّ لِتَکُونُوا شُیُوخًا».

خداوند متعال در این آیهٔ شریفه تَکَوُّن بدن را از نطفه بودن و جنین شدن که مُتَکَوِّن از تراب است، بیان فرموده که بعد از طی‏ مراتبی، از بطن اُمّ صغریٰ منفصل شده، و در دنیا، بطن اُمّ کبریٰ، مکث نماید و این مقدار مکث، عمر دنیوی اوست.

حرکت ‏هر کسی به سوی غایتی است و انتقال می‌یابد از طوری به طوری، تا منتهی گردد به آخرین اطوار دنیویّه، و چون به این حدّ‌‏ رسید، ممکن نیست وصول به حدّ‌‏ بالاتری مگر به انتقال و ارتحال از این دنیا. چنان که در حدود نه ماه، عمرِ بطنِ امّ اوست که مستلزم حرکات کَونیّه و کیفیه است، هم‏چنین عمر دنیوی او نیز پایدار نیست، لیکن عمر آخرت او بِلانهایت است.

عمر دنیوی انسان شامل سه مرتبه است که از اختلاف استحالات کونیه به وجود می‌آید: اوّل – یُخْرِجُکُمْ طِفْلًا دوّم – لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ سوّم – لِتَکُونُوا شُیُوخًا در مرتبهٔ اوّل در تزاید و نَشو و نَماست که قوّهٔ طبیعیّه می‌باشد. مرتبهٔ دوّم بلوغ به کمال نشو است که آن را قوّهٔ شَبابیّه گویند. سوّم رجوع این قوّه است به حدّ‌‏ی که منتهی به مرگ شود. در اثبات مرگ، محتاج به اقامهٔ ادلّه و براهین نیستیم زیرا وقوع آن بر همه محسوس و مُشاهَد است.

مراتب موت

موت در کلام عرب اطلاق می‌شود بر سکون، و واقع شود به حسب انواع حیات. نوعی در ازاء قوّهٔ نامیه، و نوعی در زوال قوّهٔ حسیّه، و نوعی در زوال قوّهٔ عاقله. از جمله اِطلاقات موت، بر حزن و خوف است که مکدِّرِ حیات است؛ و گاه استعاره می‌آورند در احوال شاقّه مانند فقر و ذلت و پیری؛ و گاه اطلاق می‌شود بر کاهش عقل و تمیز؛ و گاه اطلاق می‌شود بر فنای صورت مانند انتفاء اجساد، لکن موتِ کلی وقتی است که کلیّهٔ صفات حیات از حی سلب شود.

بنابراین، گرچه موتِ کلی هنگامی است که روح از بدن خارج شود، ولی در معنا، موت نه فقط در انسان، بلکه علاوه بر آن در حیوانات و نباتات و جمادات نیز انواع و اقسامی دارد: در جمادات، فلز خالص مثل زر ناب، موقع اِمتزاج با فلز دیگر، مرده، و در هنگام خلوص، زنده است. اگر در حالت امتزاج از بعضی جهات، مفید باشد، از آن جنبه زنده است، اما بعد از تصفیه و خالص شدن، از جهات دیگر هم زنده است. همین طور تا هنگامی که زمین، مستعدّ رشد و نمو نباتات باشد، زنده و در غیر آن بایر و موات است.

در نباتات نیز در صورت مُثمرِ ثمر نبودنِ نباتی، در ردیف اموات و به هنگام ثمربخش بودن، در جَرگهٔ نباتاتِ زنده محسوب می‌شود. در حیوانات، حیوان از جنبهٔ غیر اهلی بودن، مرده، و از جهاتی که اهلی است، زنده می‌باشد. در تمام موارد فوق، قضاوت به زنده و مرده بودن، در اصل نسبت به حصول منافعِ آن برای انسان است. اما در مورد بشر، اختصاصاً مراتب موت و حیات، بیشتر بوده و انواع و اقسامی دارد تا آنجا که فردی که فاقد علم است، یا کسی که از معرفت و ایمان بهره‌ای ندارد، و یا قلبی که معصیت کار است، مرده محسوب می‌شود.

از موارد مذکور معلوم می‌شود که به طور‏ کلّی در حالت موت، حصول منافع، کمتر، و به هنگام زنده شدن، بیشتر است، زیرا هرچه درجهٔ حیات بالاتر رود، سطح فعالیت، به ویژه حرکت روحی و معنوی افزایش یافته، و بر مراتب مفید بودن و فیّاضیّت افزوده می‌شود. به عنوان مثال، کسی که فاقد علم و یا ایمان و معرفت است، منافع وجودی چنین فردی، به ویژه منافع معنوی او نسبت به خود و سایرین، کم و ناچیز است. لذا برای احیاء معنویّات و تقویت آن، امر شده که قبل از رسیدن موت طبیعی، به موت ارادی بمیرید که البته مقصود، موت قوای نفسانیّه به طریق مشروع، و غلبهٔ عقل بر نفس است. چه، این موت، ماوراء موت‌های دیگر است و ‏هر کس بدان موفق شود، آثار وجودی و کمالی او برای خود و اجتماع بشریّت، فوق‌العاده است.

گرچه برای احیاء زمین، نبات و حیوانِ مرده توصیه شده، اما مهم‏ترین توصیه و تأکید، تلاش برای زنده کردن نفوس انسانی است. زیرا بالاترین خیرات نزد پروردگار، آن است که انسان موفق شود بعد از اصلاح خود، شخص مرده‌ای را خصوصاً از لحاظ روحی و قلبی زنده نماید که آثار معنوی آن از حَیز حساب، خارج است.

مسلّماً قلبی که معصیت کار است، مرده، و احیاء آن بدون توبهٔ واقعی امکان‌پذیر نیست، چنان که حضرات معصومین‏‌‌‌‌‌‌‌‌‌(ع) در مقام دعا به درگاه الهی عرض می‌نمایند که: خدایا به آب توبه قلب مرا زنده کن.

معلّمین و مربیان الهی، که صاحبان تزکیهٔ نفس هستند، و با قلم و تقریر خود، قلوب را زنده و نفوس را احیاء می‌کنند، در حقیقت مظهر اسم شریف مُحیی خداوند می‌باشند.

فرق اِماته و قتل

فرق میان اِماته و قتل آن است که، موت را کسی قادر نباشد مگر حق‏تعالی، و آن خروج روح است از بدنِ زنده، بدون حُدوثِ فعل خارجی در بدن و این از قدرت بشر خارج است، به خلاف قتل که آن لابدّ است از اِحداث فعل خارجی که متّصل باشد به بدن، و این از قدرت بشر خارج نیست.

واجب است اعتقاد کردن بر این که، هر زنده‌ای جز واجب‌الوجود خواهد مُرد و شخص منکر، توان گفت که منکر هستی خویش است، زیرا کسی که نیستی را نفهمد هستی را نخواهد فهمید چـه، مـوت از قبیل محسوساتِ واضحه است و بـرای هـر زنده‌ای حتمی است، چنان کـه حق‏تعالـی فرماید: «کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ».

انسان به مقتضای فطریّه اصلیّه، میل و رغبت و اشتیاقِ تمام به لقاء خالق‏الاَنام دارد و از حیات دنیوی و اوضاع آن وحشت دارد، لیکن خداوند متعال اَلَم و وَجَع و خوف را در طبایع ایشان گذاشته به جهت ترغیب نفوس به حفظ ابدان خویش از عُروض بَلیات و سُنوحِ حادثات، تا تحصیل خیرات کنند و به نور معرفت و ایمان، تعمیر باطن نمایند تا وصول به درجات عالیه را نایل گردند.

انسان در اثر ضعف قوای اصلیّه، مرگ را مکروه دارد، لیکن آنان که قوای اصلیّهٔ ایشان قوی است، لذّت دنیوی را لذّت حقیقی نخوانند و لذایذ ظاهری را نقمت دانند و مرگ را یگانه علتِ حصول و وصول لذایذ اصلیّه می‌شمارند.

مصداق انسان

بعضی معتقدند که انسان مُغایر این جسد محسوس و بُنیهٔ محسوسه بوده، و غیر از این جثّه که مجموعهٔ عناصر می‌باشد، هست. گویند اگر جسد، انسان باشد، جایز است مثل او در جمادات، لذا به نظر آنان، انسان، حی و میت، جسد است و جایز نیست که جسد را انسان خوانند.

علمای طریق حقّ معتقدند که، این هیکل محسوس که مَدخول و ظرف روح است، مصداق انسان می‌باشد، چنان که حق‏تعالی فرماید: «قُتِلَ الْإِنسَانُ مَا أَکْفَرَهُ مِنْ أَیِّ شَیْءٍ خَلَقَهُ مِن نُّطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ» که همهٔ این ضمایر در این آیات دلالت می‌کند بر انسانْ در همهٔ حالات، از اوّل خلقت تا نَشر او، این نیست مگر صحت اطلاق بر او. چنان که انسان زنده را انسان حی، و اگر مریض باشد، انسان مریض، و اگر مرده باشد، انسان مرده نامند، و همهٔ این اطلاقات بر آن حقیقت است.

در آیات دیگر هم «وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنسَانِ مِن طِینٍ» خداوند متعال از نَشو تا بَعث، انسان نامیده و در این که او در همهٔ حالات انسان نامیده شده، حکمت‌های بی‌شمار است که عقول از ادراک آنها حیران است.

ادامه متن