جستجو
تنظیمات عمومی
دقیقا مطابق با مورد نوشتاری
جستجو در فهرست‌ها
جستجو در محتوی
انتخاب همه کتاب‌ها
سفر به کعبه جانان جلد اول
سفر به کعبه جانان جلد دوم
سفر به کعبه جانان جلد سوم
سفر به کعبه جانان جلد چهارم
تعلیم و تربیت و ارشاد
کعبه مصباح الطاهرین
مبدا و معاد
نبوت و امامت

وحدت و ثبات شخصیت

از جمله موضوعاتی که فلاسفه از قدیم به آن پرداخته و علم روانشناسی امروز هم به آن توجه دارد، موضوع خودآگاهی است. یعنی ‏هر کسی از وجود خویش آگاه است و به خود توجه دارد و خویشتن را یک موجود مستقل می‌داند؛ اعمال و افعالی که از او صادر می‌شود، همه را به خود نسبت داده می‌گوید: من رفتم، من گفتم، من تصمیم گرفتم، من تشخیص دادم و من حکم کردم.

اینک ببینیم که این «من» چیست؟ آیا در بیرون از وجود ماست یا در خود ماست؟ اگر در بیرون از ماست، پس با ما چه ارتباطی دارد و چگونه ما انجام کاری را به خود نسبت می‌دهیم و ما کیستیم؟ اگر در خود ماست، در کجای وجود ما قرار گرفته است؟ اگر یکی از اعضاء پیدا و یا پنهان ماست، کدام عضو است؟ آیا «من» یعنی تشکیل دهندهٔ شخصیّت انسان، فقط سلول‌ها و دستگاه‌های بدن است، یا حقیقت دیگری در وجودِ هر کس هست که اعضاء و اندام او را اداره می‌کند و منشأ احساسات و ادراکات آدمی است؟

ما می‌بینیم که اعضاء و جوارحِ شخص مرده به جای خود باقی است، ولی او دیگر ممیز و حکم‏دهنده نیست، در این صورت آن حاکم و ممیز کجا رفت؟ آیا معدوم گشت یا باقی است؟ اگر معدوم گشته، آیا خودْ خویشتن را معدوم نموده یا دیگری، و منظورِ دیگری از معدوم نمودن او چه بود؟ و چرا در این مقام او از خود دفاع نکرده است؟ و اگر خود، خویشتن را نابود کرده، علت چیست؟ اصولاً نابود کردنِ بود چه معنی دارد؟ آیا او اکنون به کلی معدوم گشته یا باقی است و در این صورت، کجا رفته است؟

فلاسفهٔ بزرگ اسلام، هم‏چنین بسیاری از حکمای بزرگ عالَم و دانشمندانی که تحت تأثیر تبلیغات سوء، واقع نشده و بَساطت روحی خود را از دست نداده‌اند، معتقدند که شخصیّت انسانی و تشکیل دهندهٔ «من»، فقط بدن نیست، بلکه شخصیت هر کس در اصل، وابسته به روح اوست و بدن، آلت و ابزاری برای روح محسوب می‌گردد. اینان برای اثبات وجود و بقاء «من» یا روح، دلایل عقلی زیادی اقامه کرده‌اند از جمله:

بدن انسان مرکز سوخت و ساز است، یعنی پیوسته در حال تغییر است، سلول‌هایی از بدن، کهنه و فرسوده شده از بین می‌رود و در نتیجهٔ تغذیه، سلول‌های تازه‌ای جایگزین آنها می‌شود. این مطلب از نظر دانشمندان امروز مسلّم است، چنان که از تحقیقات علمی آنان بر‏می‌آید، سلول‌های بدنِ انسان در ظرف هفت سال به کلّی عوض می‌شوند ولی آثار و خواصّ خود را به سلول‌های دیگر انتقال می‌دهند، به طور‏ی که از نظر ترکیب و کیفیّت جسمی، پیکر انسان معلول همان انتقالِ آثار و خواصّ سلول‌های قبلی است. از طرف دیگر، هر یک از ما در وجود خود، ثبات و وحدتی می‌بینیم، مثلاً می‌بینیم که همان شخص بیست یا سی سال پیش هستیم، در حالی که در طی‏ این مدت، بدن بارها عوض شده و از بین رفته ولی «من»، همان هستم و تغییری نیافته‌ام. بنابراین معلوم می‌شود که شخصیّت انسان، در اصلْ غیر از بدن اوست و تشکیل دهندهٔ «من»، روح او است که با از بین رفتن بدن، از بین نرفته و پایدار است.

در زمینهٔ اثبات وجودِ روح و بقاء آن پس از مرگ، دلایل نقلی از آیات و روایات نیز بسیار است: به عنوان مثال قرآن مجید می‌فرماید: «حَتَّی إِذَا جَاء أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ» وقتی که بدکاران از دنیا می‌روند می‌گویند: پروردگارا، ما را به دنیا برگردان تا عمل نیکی انجام دهیم، ولی خداوند متعال پاسخ مثبتی بدانها نمی‌دهد. و نیز می‌فرماید: «وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ» پس از مرگ تا روز قیامت، عالَم برزخی است که در این فاصله زنده‌اند. در حالی که بدن متلاشی شده و از بین رفته، این زنده چیست که هم چنان باقی می‌ماند؟ از اینجا نیز معلوم می‌شود، انسان که می‌میرد زندگی او پایان نمی‌پذیرد، بلکه او را روحی است پایدار که به زندگی خود ادامه می‌دهد.

بر طبق تعالیم عالیهٔ دین، انسان که می‌میرد، منطقهٔ دیدش وسعت بیشتری پیدا می‌کند، بیناتر و هشیارتر می‌شود، چنان که حضرت رسول اکرم‏‌‌‌(ص) می‌فرماید: مردم چند‏گاهی که زنده‌اند در خوابند، چون مُردند از خواب بیدار می‌شوند، یعنی حقایق را بهتر درک می‌کنند. از این قبیل روایات فراوان است که به مردم گوشزد می‌نمایند که انسان با مردن، نیست و نابود نشده، رشتهٔ زندگیش قطع نمی‌شود، بلکه پس از مرگ زنده‌تر بوده و شخصیّت حقیقی انسان وابسته به روح اوست.

اختلاف آراء در کیفیت روح

مسألهٔ روحمیان علما و عُقلا دربارهٔ کیفیّت روحْ اختلاف عظیم واقع است و خداوند متعال نیز در کلام مجید خود فرموده: «وَ یَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَ مَا أُوتِیتُم مِّن الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِیلًا».

در این آیهٔ شریفه، کیفیّت و کمیّت روح را حقّ‌تعالی بیان نفرموده، لهذا علما در کیفیّت آن متحیر مانده‌اند. بعضی از ایشان، روح را به نفس ناطقه تعبیر کرده و گفته‌اند، چنان که به کُنهِ ذات حضرت احدیّت پی بردن ممکن نیست، هکذا به کُنهِ نفس نیز نمی‌توان پی برد، و این که امیرالمؤمنین حضرت علی بن ابیطالب علیه‏السّلام فرموده: کسی که خود را شناخت، خدا را شناخت، معرفت ربّ را تعلیق به معرفت نفس کرده‌اند.

اصل اختلاف علما در این است که، آیا روح جوهر است یا عَرَض، و بر تقدیر اوّل، آیا مجرّد است یا غیر مجرّد، و مراد از مجرّد آن است که قابل انقسامِ ابعاد ثلاثه نشود و از برای او، نه صورتی است و نه مادّه و مُتَحیز نیست. نه در جهتی است و نه در زمانی، و برای او حرکت نیست و اجتماع و افتراق بر او نِی، موصوف به ثِقله و خِفّه نمی‌باشد، و نه در شکلی است و نه در وضعی، بِالجمله معرّا از صفات جسام و مبرّا از اوصاف مادیات است.

بعضی گفته‌اند که روح عبارت است از جوهر مجرّد که تعلّق گرفته به بدن، به تعلّق تدبیرِ مدبّر مثل تعلّق عاشق به معشوق؛ و بعضی گفته‌اند که روح عبارت است از اجزاء اصلیّه باقیّه؛ و برخی گفته‌اند که روحْ جسم لطیفه‌ای است که نافذ است در جواهر اعضاء و در آنها ساری است، مثل سَرَیان آب در برگ گل و سریان آتش در زغال، و تبدّل و انحلال بر او نیست، بقاء او در اعضاء، حیات اوست و انتقال او از اعضاء به سوی عالم ارواح، موت او.

بعضی از دانشمندان، روح و نفس را یکی دانسته و بر این ادعا شواهد آورده‌اند این آیهٔ شریفه را «یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً» و گویند مراد از اِرجِعی خطاب است به روح که برگردد به جسد خود.

از این آیهٔ شریفهٔ معلوم می‌شود یکی بودن نفس و روح، و فرق آنها به ملاحظهٔ حالت است. مادامی که مشغول به تدبیر عالم بدن و مربیِ اوست، نفس نامیده می‌شود و چون تعلّق او از بدن بریده شود، روح نامیده می‌شود؛ و چون از بدن مُفارقت کرد و در عالم تجرّدِ خود قرار گرفت، شناختن آن مشکل است؛ از این جهت خداوند متعال در جواب سائلین از کیفیّت روح، به برگزیدهٔ خود حضرت محمّد صلی الله علیه و آله می‌فرماید: «قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی»، و اصلح به حال عباد این است که خالق روح فرموده تا ایشان در کیفیّت روح به ضلالت نیفتند.

در خبر است که طایفهٔ یهود به کفّار قریش گفتند سؤال کنید از محمّد‏‌‌‌(ص) کیفیّت روح را، اگر جواب داد پیغمبر نیست بلکه یکی از حکماست، و اگر جواب نداد او پیغمبر است زیرا که ما در کتاب خود چنین یافته‌ایم. این بود که حق‏تعالی به رسول خود فرمود که از جواب سؤال ایشان عدول نماید، و از این جا معلوم می‌شود که حضرات انبیاء سَلَف نیز، کیفیّت روح را بر امّت خویش بیان نفرموده‌اند.

نتیجهٔ وفاقی تحقیقات اکثر محقّقین آن است که، نفس وجود دارد و در وجودِ آن شکّ ‌‏و شبهه‌ای نیست، لکن جوهری است، نه جسم و نه جسمانی و نه محسوس با یکی از حواس، بلکه جوهری است بسیطِ نورانی لطیف که از شأن اوست ادراک معقولات از کلیّات و جزئیات، و به نفسِ خویش در بدن حاصل است و مُتصّرف است در آن، و غنی است از اِغتذاء و مبرّا است از تَحَلُّل و نما، و مُلتَذّ است به ملایم خود، و مُتألّم است به ناملایم خود.

ادامه متن