گفتار صد و چهاردهم
عدالت
یکی از فضایل چهارگانه عدالت است و لفظ عدالت از روی دلایل مُنبی است از معنی مساوات و تعقل مساوات بیاعتبار وحدت، ممتنع است. چنان که وحدت به مرتبهٔ اقصی و درجهٔ اعلی از مراتب و مدارج شرف و کمال ممتاز است و سریان آثار او از مبدأ اول -که واحد حقیقی اوست- در جملگی معدودات، مانند فیضان انوار وجود است از علت اولی -که وجود مطلق اوست- در جملگی موجودات، پس هرکه به وحدت نزدیکتر، وجود او شریفتر و به این سبب، نسبت مساوات شریفترین نسبتهاست.
در فضایل، فضیلت عدالت کاملترین آنهاست؛ چه، وسط حقیقی عدالت است و هرچه جز اوست، نسبت به او اطرافند. چنان که وحدت مقتضی شرف، بل موجب ثبات و قوام موجودات است، کثرت مستدعی خساست بل مستدعی فساد و بطلان موجودات است.
اعتدال ظل وحدت است که سمت قلت و کثرت و نقصان و زیادت از اصناف متباین بگیرد و به حلیهٔ وحدت آن را از حضیض نقصان و رذیلت فساد، به اوج کمال و فضیلت رساند. اگر اعتدال نبودی، دایره وجود به هم نرسیدی؛ چنان که توالد موالید ثلاثه از عناصر اصلیهٔ مادیّه، مشروط است به امتزاجات معتدل.
عدالت و مساوات مقتضی نظام مختلفاتند و در اموری که نظامی بود، به وجهی از وجوه عدالت در آن موجود است والا مرجع آن به فساد و اختلال باشد. بیانش آن است که نسبت مساوات بعینها آنجا بود که مماثلت در جوهر یا کمیت حاصل آید و اگر مماثلت مفقود بود، اعتدال کامله برقرار نشود؛ مانند نسبتهای دیگر که در انواع منتسبات به منتسبات به کار رود، مانند نسبت عددی و نسبت هندسی و نسبت تألیفی و سایر نسبتها.
پس چون اعتبار عدالت کنند در اموری که نظامی در معیشت بوده و اراده را در آن مدخلی باشد، آن امور سه نوع است:
اول- آنچه تعلّق به قسمت اموال و کرامات دارد.
دوم- آنچه تعلق به قسمت معاملات و معاوضات دارد.
سوم- آنچه تعلق به قسمت اموری دارد که تعدّی را در آن مدخلی باشد؛ چون تأدیبات و سیاسات.
عادل کسی است که مناسبت و مساوات دهد هر چیز نامتناسب و نامتساوی را؛ مثلاً چیزی که از حیث ظاهر بالخصوص از جهت باطن به دو قسمت مختلف تقسیم شده، اگر خواهند آنها را به حد تساوی برند، باید مقداری از زاید کسر کنند و بر ناقص افزایند تا تساوی حاصل گردد و قلت و کثرت و نقصان و زیادت منتفی شود.
کسی تا به اوساط امور اصلیه واقف نشود، ردّ اطراف از او نتواند؛ این است که علم و معرفت به اوساط امور اصلیه و باطنیه از فرایض است و بدون این علم، سوق امور انحرافی به مرکز صورت نبندد و تا کسی به این علم عالم و عامل نباشد، به حقیقت نرسد.




