گفتار پنجاه و سوم
امراض قوهٔ دفعیّه
اول- غضب
دوم- جبن
سوم- خوف
که نوع اول از قبیل افراط، نوع دوم از قبیل تفریط و نوع سوم از قبیل عدم کارآیی است و شرح هر یک و طریق معالجات آنها ذیلاً بیان میشود:
خشم و غضب
اما غضب، حرکتی نفسانی است که مبدأ آن شهوت و انتقام بود؛ این حرکت چون به حد اعلی رسد، آتش خشم افروخته گردد و خون در غَلَیان آید و دماغ و اعصاب تهییج گردد تا عقل محجوب شود. در این حال، معالجه این تغییر احوال و اطفاء آتش خشم در غایت تعذّر بود؛ هر چه قدر در اطفاء آتش کوشند، سبب زیادت اشتعال گردد و اگر به موعظه و خضوع و خشوع تمسک کنند، خشم او تقویت یابد.
در اشخاص به حسب اختلاف حال، غضب مختلف افتد چون ترکیبات مختلف اشیاء؛ چنان که ترکیبی باشد مانند ترکیب کبریت که از کمتر شرری اشتعال یابد و ترکیبی باشد مانند ترکیب روغن و یا مانند ترکیب چوب خشک و چوب تر که از اندک آتشی و از اصطکاک کوتاه مدتی که بر چوبی حادث شود، بیشههای عظیم و درختان انبوه سوخته میگردد؛ همچنین است در حال تهییج غضب و غلبهٔ آن، مصون ماندن از عواقب وخیمش خیلی مشکل است؛ چنان که یکی از بزرگان فرمایدک من به سلامت آن کشتی که باد سخت و شدت آشوب دریا آن را به گردابی افکند که مشتمل بر کوههای عظیم باشد و بر سنگهای سخت زند، امیداورترم از سلامتی غضبان ملتهب؛ چه، در تخلیص آن کشتی، ملاحان را مجال به کار بردن چارههای گوناگون باشد لیکن هیچ چارهای در تسکین شعله غضبی که زبانه میکشد نافع نیفتد و چندان که در او موعظه به کار برند، مانند آتشی است که اتصالاً بر آن هیزم خشک افکنند که هر لحظه فروزش آن بیشتر گردد.
اسباب غضب
اسباب غضب ده است:
اول- عُجب
دوم- افتخار
سوم- مِراء
چهارم- لجاج
پنجم- مزاح
ششم- تکبر
هفتم- استهزاء
هشتم- غدر
نهم- ضَیم
دهم- طلب نفائسی که موجب مناقشه و محاسده باشد.
و لواحق غضب عبارتند از:
پشیمانی، انتظار کیفر، دشمنی دوستان، مسخرهٔ اشخاص پست، شادکامی دشمنان، تغیّر مزاج و تألم بدن. معالجهٔ این لواحق هفتگانه در معالجهٔ اسباب غضب است؛ زیرا که از بین رفتن سبب، موجب زایل شدن مسبِّب است و اگر ندرتاً چیزی از مرض به جا ماند، به تدبیر عقل زایل ساختن آن سهل بود.
اما عُجب و آن، گمان کاذبی بود در نفس خویش به استحقاق منزلتی که مستحق آن نبود که چون بر عیوب و نقصانات خویش وقوف یابد، داند که سزاوار آن منزلت نیست. نیز میداند که فضیلت مشترک است بین او و بسیاری از مردم؛ در این مقام عُجب او زایل گردد. دیگر این که چون کسی کمال خویش را در دیگران و به وسیله دیگران ببیند، خودپسندی نکند.
و اما افتخار و آن، مباهات بود به چیزهای خارجی که در معرض آفات و زوال باشند و به بقاء و ثبات آنها وثوقی نیست؛ چه، اگر به مال فخر کنند، از غصب شدن و به غارت رفتن آن ایمن نباشند و اگر به نسب افتخار کنند، در حقیقت آن فخر، حق پدران یا مادران است نه فرزندان.
حضرت رسول اکرم(ص) فرموده است: «وَ لا تَأتُونی بِأنسابکُم وَ أتونی بِأَعْمالَکُم»؛ نسبهای خود را پیش من مطرح نسازید بلکه از اعمال خود سخن گویید و آنها را به من عرضه کنید.
و اما مراء و ستیزگی و لجاج، موجب ازالهٔ الفت و حدوث دشمنی و خصومت باشد، قوام عالم به محبت است و مراء و لجاج موجب دفع و رفع نظام عالم است.
و اما مزاح، اگر به قدر اعتدال باشد، پسندیده بود ولیکن توقف شوخی در حد اعتدال به غایت دشوار بود. اکثر مردمان قصد اعتدال کنند ولیکن چون شروع نمایند از حد وسط تعدی کنند تا به جایی که کار به خشم و غضب کشد و طرفین کینهٔ همدیگر را در دل گیرند. پس مزاح برای کسی که نمیتواند اندازه نگه دارد، ممنوع میباشد.
و اما تکبر و آن، نزدیکتر است به عُجب و فرق مابین آنها این است که صاحب عجب و خودپسندی بر نفس خویش دروغ گوید به جهت گمانی که بدو دارد ولیکن متکبر بـه دیگران دروغ گوید، اگرچه از این گمان خالی باشد؛ معالجه تکبر مانند معالجه عجب است. اما استهزاء و آن، از افعال اهل جهل باشد و کسی که به آزادگی و فضل موصوف بود، نفس خویش را گرامیتر از آن دارد که در معرض جهل جاهل آرد اگرچه خزاین بسیار بدو دهند.
اما غدر و فریبکاری را وجوه بسیار بود و استعمال آن عمده از جهت مال و جاه و سایر مراتب شهرت و انتقام باشد؛ به هیچ وجهی از وجوه پیش کسی که او را اندک مایه انسانیت باشد، غدر و حیلهگری پسندیده نیست و از اینجا است که هیچ کس بدان معترف نشود.
اما ضَیم یا ستم انتقامجویانه و آن، تکلیف تحمل ظلم باشد غیری را بر وجه انتقام؛ عاقل نباید تعجیل در انتقام کند مگر آن که یقین کند که از عدم انتقام، خسارت مهم معنوی بر او یا دیگران عاید خواهد شد و آن هم بعد از مشاورت با عقل و عقلای بیغرض حاصل شود و این حال به وجود نیاید مگر بعد از حصول فضیلت حلم.
و اما طلب نفایسی که موجب مناقشه و محاسده باشد، مشتمل است بر خطای عظیم از حریصانی که صاحب ثروت و جاه بوده و مقام ظاهری را دارا باشند، از جهت خوف فوت آنها و بیتابی و جزعی که به تبعیت فوت حاصل آید.
طبیعت دنیا که مقدّر بر تغییر و دگرگونی و خرابی است، راضی نشود الّا به راه یافتن آفات و چون حریص دنیا به فقدان چیز نفیس مبتلا گردد، حالتی که اصحاب مصائب را حادث شود، در وی ظاهر گردد و دوست و دشمن بر عجز و اندوه او واقف شود و فقر و حاجت او در طلب نظیر آن فاش شود تا وقع او در دلها کم گردد.
کسی که شرایط عدالت را رعایت کند، علاج غضب بر او آسان بود؛ چه، غضب جور است و خروج از اعتدال در طرف افراط و نشاید که این صفت را از صفات جمیله شمارند، چنان که بعضی گمان کنند که شدت غضب از فرط مردانگی بود و آن را شجاعت شمارند. آری چگونه به فضیلت نسبت توان داد خُلقی را که مصدر قبایح گردد؟ چون آتش غضب شعلهور گردد، چندان که طرف مقابل به ناچار به گناه ناکرده اعتراف کند و یا در خضوع و انقیاد کوشد تا مگر آتش خشم خاموش و شدت آن تسکین یابد، انسان خشمگین در ناهمواری و حرکات نامنظم و ایذای طرف مقابل مبالغه کند. صاحب این صفت سزاوار سخریه است نه سزاوار مردانگی و مستوجب مذمّت و رسوایی بود نه شرف و عزت نفس، این صفت در زنان و کودکان و بیماران بیشتر از مردان و جوانان و افراد سالم است.
قوهٔ غضبیه از اخلاق فطری و اصلی انسان است و به جهت دفع ضرر به انسان داده شده است ولی چنان که قوهٔ عاقله را در آن به کار نبرند، آثار سوء آن به ظهور رسد. بسا که خردمندان در اثر فرط غضب، جهل را پیشه کردهاند؛ غافل از آن که عظمت انسان در ملایمت و حیا و انسانیت است.
شدت غضب و تندخویی بلایی است عظیم و فروخوردن غضب جهاد کردن با نفس است، چنان که بزرگان فروخوردن غضب را جهاد اکبر فرمودهاند.
غضب اشخاصی که قدرت بر انتقام ندارند و از معرفت، ایشان را چندان سهمی نیست، مانند این است که آتش زیر خاکستر پنهان شده و ظهور آن غالباً در حقد و حسد و بدگویی و شماتت و کشف سرّ است.
تمام رذایل اخلاقی و افعال ناشایست هرقدر سبب فساد مخالف و صلاح باشد، باز در ارتکاب آن، نفس را حظی باشد جز رذیله حسد که جز رنج و عذاب و تلخکامی فایده و نتیجهای ندارد؛ چنان که در سخن حکماء آمده: عادلترین دردها حسد است که همواره حسود را به آتش حسد مبتلا سازد تا داد محسود را از او بستاند.




