گفتار پنجاه و نهم
آیینه تمام نمای خلقت
آیینه را در جهت نمود، شرایطی است و بدون آن شرایط انعکاس در آن، صورت نمیبندد. چنان که پشت آیینه اگر ظلمانی نباشد، صورت شخص نگرنده در آیینه منعکس نمیشود و اگر یک طرف انسان ظلمت نبود، اسماء و صفات الهی در او منعکس نمیگشت، پس آیینه را در جهت نمود شرایطی است:
اول- ظلمت
دوم- صاف و صیقلی بودن
سوم- تقابل و محاذات
چهارم- نزدیک بودن
و انسان که آیینه تمام نمای الهی است، این شرایط همه در او جمعند: به واسطه روح که میفرماید: «فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی فَقَعُوا لَهُ سَاجِدینَ»، صفا و صیقلی تمام دارد، به حکم «وَن َحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ»، قرب نیز او را هست. پس از اینرو، انسان مرآت اسماء و صفات الهی گشته است.
هوا اگرچه به ظاهر عالیتر از خاک است و شعاع آفتاب اول بدو میرسد، اما چون ظلمت و کدورت زمین را ندارد، انعکاس شعاع در آن عملی نمیشود ولی زمین چون ظلمت و کدورت دارد، به محض این که شعاع آفتاب بدو رسد، منعکس میگردد و حرارتی از شعاع و زمین حاصل آید که در هوا اثر کند و برودت آن به سبب آن حرارت، به حد اعتدال میرسد و موجب اظهار آثار علوی و سفلی میگردد؛ پس بدین وجه و از این نظر مذکور در مثال، زمین عالیتر از هوا است و شعاع آفتاب جز در زمین منعکس نمیگردد . عناصر دیگر که غیر خاکند و بر آفتاب اقربند و شعاع آفتاب اول به آنها رسد، چون ظلمت و کدورت ندارند، آنها را قابلیت منعکس ساختن اشعه آفتاب نیست؛ انسان به سبب ظلمت و صقالت و جامعیتی که دارد، پرتو ذات و اسماء و صفات الهی در او انعکاس مییابد.
ذات و اسماء الهی در مرآت قلب انسانی منعکس شده است و به سبب این جامعیت بود که ملایک بر حضرت آدم(ع) سجده کردند: «فَسَجَدَ الْمَلَائِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ» و از جهت این فضیلت بود که مسجود ملایک گشت. مراد از سجده، اطاعت و انقیاد است. همه مطیع و منقاد انسان واقعی هستند به جهت هیئت اجتماعی و انسان شامل جمیع مراتب مجردات و مادیات است؛ از اینرو اگر انسان مطیع امر حق شود، همه موجودات محکوم به حکم او خواهند بود؛ زیرا انسان کل است و سایر موجودات جزئند و جزء تابع کل خواهد بود.
در حقیقت، جان و روح جمیع موجودات، پرتو خورشید حقیقت انسانی است و بیرون از حقیقت انسان تمامی موجودات همچو بدن بیروحند که نه حیات دارند و نه ادراک. چون جان جمیع موجودات در صورت انسانی مضمر است، همه موجودات مطیع او و محکوم به حکم اویند «وَسَخَّرَ لَکُم ما فِی السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِی الْأَرْضِ جَمِیعًا مُنْهُ إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لِّقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ».
انسان مرز و خلاصهٔ کائنات است و ایجاد همه موجودات از جهت حقیقت اوست. پس ای انسان! خود را بشناس و از خود غافل مباش که جان و خلاصه کائنات تویی. حیف است که استعداد این همه کمالات در نهاد انسانی سرشته شده باشد و انسان خود را نشناسد و معرفت به خویش حاصل ننماید و مشغول بود به لذات حیوانی و هوای نفسانی و از حقیقت خود بیخبر باشد.
سالک تا زمانی که به تصفیه خویش نپردازد، از قید شرک و شک رهایی نیافته و توحید حقیقی بر او ظاهر نخواهد شد؛ لیکن اگر به تصفیه خویش پرداخته و حرکت او به سوی مبدأ سریعتر گردد، در زمرهٔ «لَهُمْ مَا یَشَاوُونَ فیها» میشود.
سالک باید از اصل و حقیقت خویش آگاه و باخبر شود و نیز باید که از منازل شهوات طبیعی و مشتهیات نفسانی و مطلوبات و مرغوبات جسمانی درگذرد و از لباس صفات مادی عاری گردد و از ظلمت خودخواهی که حجاب اصل و حقیقت است، پاک گشته و پردهٔ پندار منیّت را از روی حقیقت براندازد.
تقوی و برهان نورانی
هر یکی از صفات ذمیمه در حقیقت دامی است که شاهباز روح انسانی را مقید و پایبند گردانیده و نمیگذارد که از زندان تن پا بیرون نهاده در فضای روحانیت پرواز کند و قدم فراتر از مقام طبیعت و جهان خاکی نهد و آنچه مقصود از خلقت انسانی است، حاصل نماید. پس به گمراهی و ضلالت میافتد و واپستر از انعام میشود «أُولئِکَ کَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُ». زیرا انعام استعداد و قابلیت کسب کمالات معنوی ندارند و به جهت عدم قابلیت معذورند و از بهر آنچه آفریده شدهاند مطیع و فرمانبردارند؛ لیکن انسان استعداد و قابلیت کسب همه کمالات را دارد و اگر زمام اختیار به دست هوی و هوس دهد و ترک تحصیلات کمالات نماید و در پی هوای نفس افتاده و روی توجه به جانب مادیات آرد، از بهایم نیز پستتر گردد.
تقوی موجب توجه خاص و این توجه موجب برهان حقیقی نورانی و این برهان موجب حصول علم باطنی است و نور علم باطنی و الهی، دل اهل تقوی را منور گرداند. پس روی از مقتضای امور مادی گردانیده و توجه به عالم علوی نماید و در پی اعمال و اخلاق پسندیده، سعی و کوشش به عمل آورد و نفس را از خصایص ملکات ناپسندیده برکنار دارد.
با برهان و علم روشن میشود که تقیّد به لذات مادی غیر باقی، موجب محرومیت از لذات باقی است. پس روی از مشتهیات نفسانی برگردانده، توجه به عالم روحانی نماید و چنان که با آمدن به دنیا از عالم غیب به عالم مادیات تنزل کرده بود، باز از منازل خاکی عبور نموده و به مبدأ حقیقی برسد و از عوارض دنیوی گذشته و به عوالم معنوی و هدفهای روحانی متصل گردد.
ارادت و خواست سالک باید تسلیم رضای خدا گردد و غیر رضای حق در هیچ امری طلب ننماید و اراده خویش از میان بردارد و در جمیع اقوال و افعال نظرش به رضای حق باشد، نه به لذت نفس خود. سالک باید اراده و رضای خود را در اراده و رضای حق چنان محو و متلاشی سازد که خواست او خواست خدا باشد؛ این آیه شریفه «اِرجِعی إِلی رَبِّکَ راضِیَة مَرضِیه» نیز اشاره است بر آن که سیر رجوعی مشروط به رضا است.
از عارفی پرسیدند، چه میخواهی؟ فرمود: آن خواهم که ارادهٔ من در ارادهٔ “الله” محو شود تا مرادِ من مراد خدا باشد.
اطلاع بر حقایق امور و اعراض از مشتهیات نفسانی، جز با توجه خاص و برهان نورانی و علم باطنی که از شائبهٔ شبهه مصون باشد، حاصل نمیشود و بدین طریق معلوم شود که مقید بودن به لذات جسمانی، موجب فقدان کمالات معنوی است. پس باید روی دل از لذات جسمانی برگردانیده و متوجه به عالم روحانی شده با ارواح قدسیه متصل گردد و مقید در دام مادیات نماند. سالک باید بداند که تا در مقام دگرگونیهای صفات مادی است، در حقیقت از قید شرک و شک رهایی نخواهد یافت.




