گفتار شصت و هشتم
علل خوف از مرگ
گوییم سبب خوف از مرگ چند چیز است:
اول- این که تصور کند که به مرگ، فانی و معدومِ صرف میشود و دیگر اصلاً وجودی از برای او در هیچ عالمی نخواهد بود. این خوف ناشی از سستی اعتقاد و جهل به مبدأ و معاد است. علاجش حصول اصول عقاید و استحکام آنها به ادله و براهین قطعیه و مجاهدات و عبادات است که برای او یقین حاصل شود. بداند که مرگ نیست مگر این که نفس، جامه بدن را از خود دور میکند و نیز بداند که همیشه انسان باقی است و در بهجت و راحت و نعمت یا با عذاب و نقمت خواهد بود.
دوم- خوف کند از این که بواسطه مردن، نقصی به او میرسد و تنزلی از برای او حاصل میگردد و این نیست مگر در اثر جهل به حقیقت مرگ و انسان. هرکه حقیقت این دو را شناخت، میداند که مرگ سبب کمال مرتبه انسان و انسانیت است و در این صورت همیشه مشتاق مرگ گردد، چنان که سید اوصیاء(ع) فرمودند: به خدا قسم انس پسر ابیطالب به مرگ و اشتیاقش به آن، بیشتر است از انس طفل به پستان مادر.
کسی را که عقل کامل باشد، میداند مرگ انسان را از این ظلمتسرای طبیعت میرهاند و به راحت و نور و سعادت و سرور میرساند.
انسان به واسطه مرگ از تنگنای زندان جهان مادی، مستخلص و در پهنه وسیعالفضای سرای قرار داخل میشود. از محل الم و خوف و بیم و مرض و فقر و احتیاج، فارغ و در منزل راحت و صحت و امن و غنا جایگزین میگردد. از همنشینی منافقین و اشرار و ظالمین دیوسار، دور و به مرافقت ساکنان عالم قدس و محرمان خلوتخانه انس، شادمان و مسرور میشود. نیم جانی خسته و دست و پای شکسته، از آدمی میگیرند و به او زندگانی حقیقی و حیات سرمدی میدهند.
کدام عاقل شادمانیهای عقلی و لذات حقیقی و حیات ابدی و آسایش سرمدی را میگذارد و در وحشتخانهٔ پر از مار و مور و آلوده به انواع مصیبت و مرض و رنج، ساکن میگردد؟ هان! از وطن اصلی خود یادآور، زنهار دیار حقیقی خود را فراموش مکن. آتش شوق را دامن زن و شعلهٔ اشتیاق به حرکت آور و بال و پر روح قدسی را بر هم زن و گرد و غبار کدورات عالم جسمانیه را از آن بیفشان و این قفس تنگ خالی را بشکن و به آشیان قدس پرواز کن و زنجیر علایق را از پای خود باز کن و خود را از تنگنای زندان عالم مادی برهان و قدم در فضای دلگشای عالم ملکوت گذار و در صدر ایوان انس، بر مسند عزت قرار گیر.
تا چند گرفتار دام طبیعت؟ تا کی محبوس زندان رنج و محنت؟ تا کی هر ساعتی بار غمی کشی و هر لحظه جام المی نوشی؟ تحمل نیش زهرآلود منافقین تا کی؟
پای خود را از این خانهٔ ویران بیرون نه و قدم در گلستان عالم سرور گذار. دمی یاران و دوستان پاک را یادآور و گاهی با ساکنان عالم انوار، رازی گوی و زمانی با رفیقان آن دیار، صحبتی دار. سوم- از اموری که باعث خوف از مرگ میشود، مهاجرت از لذات دنیای دنیه است. علاجش آنست که تأمل کند در چیزهایی که از آنها گذشتنی است، چگونه عاقل دل بدان بندد؟! خواهی نخواهی از آن مفارقت خواهی کرد و چارهای از مهاجرت آن نیست، پس محبت دنیا را از دل بیرون کن تا از این خوف و الم فارغ شوی.
چهارم- خوف از آن است که دشمنانش به مرگ او شاد شوند. این خیال از وسوسههای شیطان است، زیرا که شادی دشمن بعد از مرگ نه به دین ضرر میرساند و نه به ایمان، نه المی از آن به بدن رسد نه به جان. پنجم- خوف از آن است که بعد از وفات او اهل و عیالش خوار و ذلیل و ضایع و پایمال باشند. این خوف نیز از وسوسههای شیطانیه و خیالات فاسده است، زیرا هرکه چنین خیالی کند معلوم است که خود را منشأ اثری میداند و از برای خود مدخلیتی در عزت دیگران یا ثروت و قدرت ایشان میپندارد.
این جهل و نادانی نسبت به خداوند متعال و قضا و قدر او است. شخص عاقل اهل و عیال خود را به خدا میسپارد که هزاران مرتبه از او به ایشان مهربانتر است. ششم- خوف او از عذاب الهی باشد به واسطهٔ معاصی و گناهانی که از او سر زده. این نوع خوف از انواع خوف ممدوح است که در آیات و اخبار، صاحبان چنین خوفی بسیار مدح شده ولیکن باقی ماندن بر خوف و در صدد علاج برنیامدن، از غفلت و نادانی است.
مرگ شربتی است که هر کسی را چشیدنی است و ضربتی است که ناچار به هر فرقی رسیدنی است، آرزوی حیات دائمی و تمنای بقای ابدی از برای بدن محال است.
اگر کسی طول عمر را برای تکمیل لذات جسمانیه آرزو کند، باید بداند که چون پیری او را دریافت، مزاج او ضعیف میگردد و قوا و حواس او مختل میشود و از کار میماند و صحتش زوال میپذیرد و هیچ لحظه از درد خالی نخواهد بود و روز به روز بدنش در تنزل است تا به حدی رسد که در نزد مردمان و بسا که در نزد اهل و عیال خویش بیمقدار شود، چنان که خداوند متعال میفرماید: «وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسهُ فِی الخَلْقِ أَفَلَا یَعْقِلُونَ»؛ کسی را که عمر زیاد دهیم از نظر پیکر، ضعیف و شکستهاش میکنیم.
اگر تمنای طول عمر برای کسب فضایل و اخلاق حسنه و طاعات و عبادات است، تحصیل کمالات در پیری در نهایت صعوبت است و اگر صفات بد را از خود دفع نکرد و به مرحله پیری رسید و ریشهٔ صفات رذیله در دل او مستحکم گشت، کجا میتواند آنها را از خود زایل کند؟ بعد از استحکام ریشهٔ صفات رذیله، دفع آنها موقوف است به ریاضاتی و مجاهداتی که در پیری تحمل آنها بسی دشوار است. کسی که طالب سعادت است، صفات بد از جمله آرزوهای دور و دراز را از خود دور میسازد و به عمری که از برای او مقدر شده، راضی میباشد و به قدر امکان در طاعات و عبادات و تقوی و تحصیل کمالات میکوشد. در این وقت او مشتاق مرگ بوده و از تقدیم و تأخیر آن پروا نمیدارد، خاطرش به عالم اعلی متعلق و به مصاحبت ساکنان عالم قدس شایق و همیشه بساط قرب حق را جویا است.




