جستجو
تنظیمات عمومی
دقیقا مطابق با مورد نوشتاری
جستجو در فهرست‌ها
جستجو در محتوی
انتخاب همه کتاب‌ها
سفر به کعبه جانان جلد اول
سفر به کعبه جانان جلد دوم
سفر به کعبه جانان جلد سوم
سفر به کعبه جانان جلد چهارم
تعلیم و تربیت و ارشاد
کعبه مصباح الطاهرین
مبدا و معاد
نبوت و امامت

گفتار هشتاد و یکم

ریشه و منشأ عجب

عوامل زیر ممکن است ریشه و منشأ عجب گردند: علم و معرفت، عبادت و اطاعت خدا، تقوی و ورع، حسب و نسب، جاه و جلال، اقتدار و تسلط و بسیاری اعوان و انصار، زیرکی و فهم و ذکاء و … و اینک به طور مختصر دربارهٔ این عوامل بحث می‌کنیم:

عُجب به علم

علم حقیقی آنست که انسان را به خویشتن آشنا کند و بر خطر‌ها و دشواری‌های سیر و سلوک دانا گرداند و از عظمت و عزت و جلال خداوندی وی را آگاه سازد تا بفهمد که بزرگی و کبریا فقط سزاوار خداوند تبارک و تعالی است. شکی نیست که چنین علمی وی را به قصور خویش معترف می‌سازد.

دانشی که انسان را متنبه نسازد، در حقیقت علم نیست بلکه از صناعات است و یا علمی است که پیش از آن که قلب پاک شود و از رذائل اخلاقی بر‌کنار گردد، در آن وارد شده و نتیجهٔ معکوس داده است و از تعلیم بدون تزکیه نتیجه‌ای جز این نمی‌توان انتظار داشت.

علم همچو بارانی است که در نهایت صفا و خوشگواری از آسمان فرود آید و درختان و گیاهان را سیراب سازد. درختی که طبیعت آن شیرین است، میوه شیرین می‌دهد و درختی که سرشت تلخ دارد، بار تلخ می‌آورد. علم هنگامی که بر زمین دل فرود می‌آید، دل نا‌پاک تاریک‌تر می‌گردد و صاحبان چنین دل‌هایی مردم را به نیکی امر می‌کنند و خود را از آن معاف می‌دارند!

چنان که در قرآن مجید آمده است: «أتَأمُرُونَ النَّاسِ بِالْبِرِّ وَ تَنسَوْنَ أَنفُسَکُمْ وَ أَنتُمْ تَتْلُونَ الْکِتَابَ أفَلا تَعْقِلُونَ»؛ آیا مردم را به نیکی فرمان می‌دهید و خود را فراموش می‌کنید و از عمل کردن به آن معاف می‌دارید در حالی که شما کتاب آسمانی را می‌خوانید، آیا در حال خودتان و عاقبت آن تعقل و اندیشه نمی‌کنید؟! اگر علم بر قلب پاکی فرود آید، آن را پاک‌تر و صفای آن را افزون‌تر می‌گرداند.

ثمرهٔ علم آنست که انسان بداند صاحب صفت عجب را خدا دوست نمی‌دارد بلکه در پیشگاه با‌عظمتش اظهار ذلت و حقارت و شکستگی محبوب‌تر است. در احادیث قدسیه وارد شده است که خداوند فرمود: ای انسان تا زمانی که خود را بی‌مقدار می‌دانی در نزد ما قدر و مرتبه‌ای داری و چون از برای خود قدر و مقامی تصور کنی، در پیش ما ارزشی نداری. نیز فرموده است: «خود را خرد و کوچک شمارید تا من مقام و مرتبه شما را بلند گردانم». پس سزاوار است که عالم، خود را چنان بیند که پروردگارش می‌خواهد.

دانشمندی که مردم را به فروتنی و تواضع می‌خواند و از عجب و تکبر باز‌می‌دارد و در عین حال خود به عجب و تکبر مبتلا است، منافق می‌باشد و از جمله کسانی است که به علم خود عمل نکرده‌اند.

نعمت و عزت دنیا در نظر علمای ربانی خوار و بی‌مقدار است و خوف خدا در تاریکی‌های شب آنان را از خواب بر‌می‌انگیزد و به عبادت وا‌می‌دارد. اینان از بلای خدا گله و شکایت نمی‌کنند و فکر و ذکرشان فقط یکی است و جز الف قامت یار، در لوح دل چیزی ندارند.

سزاوار است که انسان دانشمند در گفتار و کردار خویش تأمل کند و پیوسته گوش به فرمان خدا و مجری اوامر او باشد و در این اندیشه کند که از وی چه خواسته‌اند؟ و اکنون در چه حال است؟ و عاقبت کارش به کجا می‌انجامد؟ عالمی با این صفات و چنین حالات ممکن است از کبر و عجب بر‌کنار ماند ولی در هیچ حالی از استمداد معنوی از درگاه خدا نباید غفلت کند.

عُجب به عبادت

باید توجه داشت که مقصود از پرستش، اظهار ذلت و مسکنت است و پیشگاه خدا و مقصود نهایی این که حقیقت بندگی آشکار گردد لذا اگر خود عبادت وسیله عجب و به خود بالیدن گردد، نتیجه معکوس داده است و عبادت باطل شده است. عبادت شرایط بسیار دارد که هر کدام در قبول و یا کمال آن مؤثر است و بجای آوردن همٔه آن‌ها کار آسانی نیست.

انسان پرستشگر پیوسته باید احتمال دهد که عبادت او ناقص است و قابلیت پیشگاه الهی را ندارد و اگر چنان پندارد که عبادتش کامل است، معلوم می‌شود که در نهایت غفلت و جهالت به سر می‌برد. علاوه بر آنچه گفتیم باید صاحب عبادت درباره عاقبت خود بیندیشد و کیست که مطمئن باشد که عاقبت به خیر خواهد شد و از سوء خاتمه در امان خواهد ماند؟ در حالی که این اندیشه، بزرگان سیر و سلوک را می‌لرزاند و مایهٔ اضطراب راهروان راه حق می‌گردد و با چنین حالاتی است که ممکن است انسان مؤمن از عجب به عبادت بر‌کنار ماند.

عُجب به تقوی و ورع

اگر کسی به کمالات نفسانی از قبیل سخاوت و شجاعت و … و مخصوصاً تقوی و پرهیزکاری عجب ورزد، باید به خاطر آورد که این صفات هنگامی نافع و مایهٔ نجاتند که عجبی نسبت به آن‌ها در میان نباشد، زیرا عجب آن‌ها را بی‌نتیجه می‌سازد. پس شخص عاقل چگونه به حالتی در‌آید که فضائل اخلاقی را عقیم گرداند؟ و نیز باید توجه کرد که او تنها خود، صاحب فضائل نیست بلکه صاحبان فضائل اخلاقی بسیارند. پس باید بکوشد تا تواضع باطنی به دست آورد که فضیلتی بر مکارم اخلاقش بیفزاید و عاقبتش محمود گردد.

نیز باید اندیشید که این نعمت و فضیلتی که سبب عجب گردیده، از کجا و چگونه حاصل شده است و بخشندهٔ آن کیست؟ اگر متوجه شد که همه از جانب خدا است پس عجب موردی نخواهد داشت؛ زیرا خدا اکثر مواهب را بدون شایستگی قبلی و به طور ابتدایی کرامت فرموده است و اگر چنان پندارد که این نعمت‌ها از خود او است، پس معلوم می‌شود که در دریای جهالت فرو‌رفته است که رهایی از آن بسیار دشوار است.

عُجب به حسب و نسب

اگر کسی به این درد مبتلا گردید، باید به چند چیز توجه کند:

۱- بداند که بر کمال و فضائل دیگران عجب ورزیدن، از بی‌خردی است؛ زیرا از فضل دیگران وی را حاصلی نخواهد بود.

۲- اگر پیشینیان وی از مکارم اخلاق برخوردار بوده‌اند، یقیناً فضیلت فروتنی نیز داشته‌اند و اگر اخلاق آنان پسندیده بوده، باید از آن تبعیت کرد و به جای عجب به آن‌ها، اقتدا به آن‌ها را شعار خود ساخت.

3- اگر عجب به نسب حاصل شود، باید به حسب و نسب حقیقی توجه کرد؛ آنجا که خدا می‌فرماید: «وَ بَدَاُ خَلْقَ الْإِنْسانَ مِنْ طِینٍ ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَهُ مِنْ ماءٍ مَهیِنٍ»؛ آفرینش انسان را از گل آغاز فرمود سپس نسل و فرزندان او را از خلاصه‌ای از آب بی‌مقدار قرار داد.

به طور خلاصه ضد صفت عجب به هر علتی و از هر ریشه‌ای باشد، تواضع و شکسته‌نفسی است و انسان متواضع در حقیقت به مقام عالی انسانیت رسیده است که در بازار حقیقت شکسته‌دلی می‌خرند و به متکبران و خود‌پسندان وقعی نمی‌نهند.

عُجب به مال

اما عجب به مال، پس علاج آن اینست که آفات مال را به نظر آورد و تأمل کند در این که مال همیشه در معرض زوال و فنا است و عاری از دوام و بقا، و علاوه بر این ملاحظه کند اخباری را که در مذمت مال و حقارت مالداران رسیده است. چگونه عاقل دیندار به مال شاد و خوشحال می‌گردد و به آن عجب می‌کند، در صورتی که در حلال آن پستی مرتبه در روز قیامت و طول حساب و در حرام آن مؤاخذه و عقاب است؟!

عُجب به قدرت

اما عجب به قوت و قدرت خویش، پس علاجش اینست که به یاد آورد امراض و آلامی را که خداوند متعال بر بدن آدمی مسلط می‌گرداند و تأمل کند در این که چگونه تب شبی قوت او را ضعیف و بدنش را نحیف و لاغر می‌کند و اگر گوشه‌ای از بدنش به درد آید، از هر عاجزی عاجز‌تر و از هر ذلیلی ذلیل‌تر می‌شود و اگر غباری به چشمش رسد، از دیدن محروم می‌گردد و اگر مگسی از او چیزی برباید، نتواند استرداد کند؛ پس بی‌خرد کسی که به قوت و قدرت خود بنازد.

عُجب به جاه و مقام

اما عجب به جاه و منصب و حکومت و امارت و کثرت اعوان و انصار، پس این مرضی است که بسیاری از اهل دنیا به آن مبتلا بوده و از هر کسی انتظار زیر‌دستی و فروتنی دارند؛ غافل از این که همه آن‌ها در معرض زوال هستند و اگر به وظائف عمل نشود، مایهٔ خسران و وبال خواهند گردید و کسی که به دیدهٔ عقل بنگرد همه آن‌ها را مانند سرابی می‌بیند که تشنگان بادیه را می‌فریبد. به یک چشم بر هم زدن باید ترک آن جاه و منصب نموده و در خانه گور تنها بر روی خاک بخوابد؛ نه اهل او با او همراهند نه عیال او، نه جاه به فریاد او رسد و نه مال.

این اعوان و انصار و قبیله و خویشان در دنیا نیز تا خواهش ایشان را به عمل می‌آورد، دور او جمعند و گرد او می‌گردند و آن بیچارهٔ مسکین باید خود را به مهالک اندازد و دین و دنیای خود را در‌بازد و خود را در کوه و دریا و بیابان و صحرا سرگردان سازد تا ایشان متفرق نشده و بر جادهٔ اطاعت وی مستقیم باشند و در حوادث، او را اعانت و یاری کنند. اگر سال‌های بسیار نعمت فراوان دهد و خواسته‌های ایشان را فراهم سازد، چون یک روز در یک خواهش ایشان مسامحه کند، سر از فرمان او می‌پیچند و کمر دشمنی او را بر میان می‌بندند و در محافل و مجامع، او را به بدی یاد می‌کنند.

عُجب به عقل و زیرکی

اما عجب به عقل و زیرکی خود، پس این علامت بی‌خردی است؛ زیرا عاقل هرگز گِرد عُجب نگردد بلکه عقل خود را حقیر شمارد و اگر در مکانی تدبیر صوابی از او ظاهر شود، آن را از خداوند دانسته و شکر آن را به جا آرد. عجب به رأی خویش بدترین اقسام عجب است؛ گمراهی و ضلالت اهل بدعت و ضلال و طوایفی که آراء باطله و مذاهب فاسده اختیار کرده‌اند، به سبب عجب است!! «فَتَقَطعُوا أَمْرَهُم بَیْنَهُمْ زُبُراً کلٌ حِزبِ بِمَا لدَیهِمْ فَرِحُونَ»؛ پس آنان امر خود را قطعه قطعه کردند و هر گروهی به آنچه در پیش خود دارد، شاد است.

علاج این نوع مرض از علاج سایر امراض روحی صعب‌تر است؛ زیرا که صاحب عجب از خطای خود غافل و به اشتباه خود جاهل است والّا آن را اختیار نمی‌کرد و کسی که خود را مریض نمی‌داند، چگونه در صدد معالجه خویش بر‌می‌آید؟ چون عجب به رأی خود دارد، حرف کسی را نیز گوش نمی‌کند بلکه ایشان را در محل تهمت می‌دارد و نادان و یا مغرض می‌شمارد.

فی‌الجمله علاج این مرض آنست که آدمی به عقل خود مطمئن و مغرور نشود و همیشه بکوشد تا بر صحت رأی خود حجتی قاطع از عقل و شرع داشته باشد و باز هم از خطا و اشتباه ایمن نخواهد بود.

صواب و صلاح آنست که مردم کم‌ظرفیت، افکار باطله و مذاهب فاسده را مطالعه نکنند و در بحث و مطالعه آن‌ها فرو‌نروند و دست از متابعت خانوادهٔ وحی و رسالت بر‌ندارند.

ادامه متن