گفتار هشتاد و هشتم قسمت اول
طرق علاج غیبت
غیبت مانع است از صعود اعمال غیبتکننده و علاوه بر این که اعمالش نابود میشود، حسرت و غبن دیگری نیز او را هست و آن این است که حسناتش از نامهٔ عمل او انتقال مییابد به صحیفهٔ عمل کسی که غیبت او را کرده است.
در حدیث آمده است که حسنات غیبتکننده به تدارک آزار غیبت، منتقل میشود به آن کسی که غیبت او را کرده و اگر غیبتکننده را حسنات نباشد سیئات طرف مقابل را بر او تحمیل کنند. از حضرت رسول اکرم(ص) منقول است که: آتش در سوختن هیمهٔ خشک چندان سریعالاثر نیست که غیبت در محو حسنات.
از مشاهیر اخبار است از حضرت رسول اکرم(ص) در روز قیامت که بندگان در موقف حساب باشند، بندهای را میآورند و نامه عمل او را به دستش میدهند، چون نگاه کند از حسنات خود چیزی در آن نبیند. گوید خداوندا این صحیفه من نیست، زیرا از حسنات خود چیزی در آن نمیبینم. خطاب رسد حسنات تو فاسد و ضایع گشته است با غیبت کردن مردم. آنگاه دیگری را آرند و صحیفهٔ عملش را بدو دهند، چون ملاحظه کند بسیاری از حسنات در آن بیند. گوید خداوندا این صحیفه عمل من نیست، زیرا در این صحیفه طاعاتی میبینم که آنها را به جا نیاوردهام. خطاب رسد که این حسنات از کسانی است که غیبت تو کردهاند و از صحایف عمل ایشان به صحیفهٔ تو انتقال یافته است.
اما طریقهٔ معالجه و آن، چنان است که انسان علل و اسباب دهگانه را که قبلاً ذکر شد منظور داشته علاج به اضداد آن کند چنان که اجمالاً ذکر میشود: علاج سبب اول- یعنی شفاء غیظ و خشم؛ تفکر به خود کند که چون من در اثر غضب خود بر این شخص، به معصیت الهی اقدام کنم و جرأت نموده به جهت فرونشاندن خشم خود به هتک حرمت وی پردازم، بلاشک حقتعالی بر من غضب کند، پس اولی این است که من ترک عمل به مقتضای غضب خویش کنم تا از غضب الهی ایمن گردم.
در حدیث نبوی(ص) آمده: به تحقیق دوزخ را دری است که از آن داخل نشود مگر کسی که شفاء غیظ خود به معصیت الهی طلبیده و در بعضی کتب سماویه آمده است که: ای پسر آدم، یاد کن مرا در وقت غضب خود تا یاد کنم تو را در حین غضب خود و هلاک نسازم تو را در جمله کسانی که هلاک میکنم آنها را.
علاج امر دوم- یعنی موافقت اخوان، به آن کند که چون او رضای مخلوق را بر غضب الهی اختیار کند، حقتعالی بر او غضب کند. پس باید بر نفس خویش رحم نموده و به جهت رضای غیر، تحقیر حق الهی ننماید و خود را به عذاب خدا گرفتار نسازد.
علاج امر سوم- یعنی سوء ظن، به آن کند که ضرری که از انسانی انتظار میرود به مجرد گمان و به طور احتمال است، پس نهایت بیخردی است که به واسطهٔ توهّمِ ضررِ دنیای فانی، خود را به عذاب الهی گرفتار سازد. ولی چون مراعات احکام الهی نموده و مشغول غیبت آن کس نشود، ممکن است از ضرر او در حمایت الهی محفوظ ماند.
علاج امر چهارم- متعرّض غیبت مؤمنی نشود که در آن صورت متعرض غضب الهی است به طریق یقین، به امید آن که از غضب مخلوق فرار کند که آن نیز در معرض احتمال است. این عمل نهایت کمخردی است که از ضرر احتمالی احتراز کند و به هلاکت دائمی و یقینی مبادرت نماید، و از مذمت مخلوق فرار کند و مذمت خالق بر خویشتن قرار دهد.
علاج تمهید عذر که موافقت غیر در معصیت است و این نهایت بیخردی است؛ زیرا اگر از غایت جهالت، کسی خود را در آتش بسوزاند اهل خرد موافقت او ننمایند و پیروی او را وسیلهٔ عذر خود ساختن ندانند و اگر برخلاف این عمل کند او را به حماقت و غباوت نسبت دهند.
علاج امر پنجم- یعنی قصد مباهات و تزکیهٔ نفس به آن کند که طعن در مردم و قدح در ایشان به منظور اثبات فضل و برتریجویی جهت خود باشد؛ آیا چنین نیست که فضل و رفعت خود را به نزد حقتعالی باطل میسازد تا تحصیل اعتقاد فضل و خوبی برای خود در نزد مخلوق نماید؟ با آن که این هم در معرض احتمال است بلکه بسا باشد که سبب سلب اعتقاد مردم شود.
علاج امر ششم- علاج حسد را با پرهیز کردن از غیبت محسود نماید؛ چه، در این صورت بدون شک از نصف ضرر برگشته است به جهت آن که حسد، خود رنجی است که حاسد به آن معذب است در دنیا. پس اگر به غیبت محسود بپردازد مانند آن است که به این عذاب اکتفا نکرده و عذاب اخروی را نیز به این عذاب افزوده است و در نتیجه، هر دو عذاب را برای خود جمع کرده است. با آن که گاهی بدگویی حاسد سبب میشود که فضل محسود ظاهرتر گردد؛ چنان که گفتهاند یکی از وسایل نشر فضیلتهای مخفی بدگویی حاسدان است.
علاج امر هفتم- علاج لعب و هزل و طلب موقعیت در قلوب طالبان، این عمل مانند علاجی است که در موافقت اخوان ذکر شد، زیرا اسقاط قبول الهی و طلب موقعیت در قلوب مخلوق، خود مستلزم آنست که در دنیا و عقبی عکس مطلوب نتیجه دهد.
علاج امر هشتم- علاج استهزاء را به آن کند که بیندیشد که آیا طاقت تحمل آن را دارد که روز قیامت در عرصات مورد استهزاء قرار گیرد و نیز توجه کند که انسان با ارتکاب این گناه خود را در پیش خدا و اولیاء او رسوا و مفتضح نموده و از مقام قرب حق و مقربین درگاه او دور خواهد ساخت.
علاج امر نهم- اغتمام و ترحم اگرچه مستحسن است ولی شیطان در این باب به انسان حسد میبرد و او را بر آن میدارد که تکلم کند به کلامی که منجر به معصیت شود. پس نه تنها اجر ترحم او را باطل میسازد بلکه او را به معصیتی نیز مبتلا میکند و در این هنگام حسناتش به شخص مورد غیبت منتقل میشود، در حالی که خود او مستوجب ترحم است. پس باید انسان به خود رحم نموده و رحم کردن به دیگران را به طریقی واگذار کند که منتهی به معصیت نگردد.
علاج امر دهم- غضب کردن بر معصیت در محل خود بسیار ممدوح و موجب ثواب است اما با ارتکاب غیبت منجر به معصیت میشود و علاجش مانند علاج ترحم است. پس لازم است که انسان هر یک از ترحم و غضب خود را از معصیت خالص و برکنار سازد.
موارد جواز غیبت
در چند موضع، غیبت حرام نیست: اول- تظلم یا شکایت، یعنی اگر کسی به انسانی ظلم و ستم کند، جایز است او را که در نزد والی و یا هر کسی که قدرت بر رفع ظلم داشته باشد، آن ظلم را حکایت کند؛ زیرا رفع ظلم و رسیدن به حق خود، میسر نیست مگر بدین طریق.
حضرت رسول اکرم(ص) در باب کسی که حق مردم را گرفته و با آن که قادر بر اداء آن است و صاحبان حق میطلبند و او نمیدهد فرموده: اداء حق مردم نکردن و صاحب حق را به وعدههای کاذبه به امروز و فردا انداختن، با وجود آن که قدرت بر اداء آن دارد، باعث حلال شدن آبروریزی آن کس است.
دوم- استعانت بر تغییر فسق و برگردانیدن انسان فاسق به طریق صلاح چه، هرگاه با افشای منکرات و معاصی، برگردانیدن اهل فسق از گناه میسر باشد، ذکر آن غیبت جایز است به شرط این که مقصود، از بین بردن منکر و معصیت باشد نه امور و اغراض باطلهٔ شخصی، در این صورت وزر و وبال غیبتکننده مضاعف شود.
سوم- استفتاء، چنان که کسی به مفتی گوید: برادرم یا پدرم یا شوهرم و مانند آن با من برخلاف شرع رفتار میکند، طریق خلاصی از این حال چگونه است؟ در این صورت نیز اگر اداء آن پرسش به طریق تعریض و کنایه باشد، اولی است؛ مثلاً گوید: چه گویی در حق زنی که شوهرش با او چنین رفتار میکند.
در حدیث آمده است زنی خدمت حضرت رسول اکرم(ص) آمد و از شوهر خود شکایت کرد که او مردی است بخیل، آنچه مرا و فرزندان خود را کفایت کند نمیرساند، آیا بدون اطلاع او از مال او چیزی توانم برداشت؟ آن حضرت فرمود: بردار آنچه تو را و فرزندان تو را کفایت میکند به طریق عرف، یعنی از آنچه قرارداد و مقرر عرف است، تجاوز منمای. در آنجا آن زن به آن حضرت از بخل و ظلم شوهر خود شکایت کرد و آن حضرت غیبت او را منع نفرمود، زیرا مقصود آن زن استفتاء بود نه اهانت به شوهر خود.
چهارم- جرح و تعدیل شاهد و راوی حدیث، به شرط این که مقصود، حفظ اموال مسلمانان باشد و حمایت سنت مطهّره از مداخلهٔ کذب. از این باب است تحقیقات و بیانات علماء و آنچه نقل کردهاند در کتب رجال در باب روایت حدیث و قدح و طعن بعضی نمودهاند تا روایت او مردود و شریعت مطهّره از کذب محفوظ باشد.
پنجم- برحذر داشتن مسلمان از وقوع در ضرر و خطر و خیرخواهی برای کسی که مشورت میکند؛ چنان که کسی نزد یکی از فساق رفت و آمد کند و با او مصاحبت و معاشرت نماید و حالِ آن شخص بر او مخفی باشد و انسان بترسد که در مصاحبت آن فاسق به وی ضرری عاید شود یا فسق به او سرایت کند، در این صورت جایز است که شخص غافل را متذکر سازد و از مصاحبت فاسق منع کند. همچنین اگر کسی مشورت کند با انسان در باب تزویج و یا معاملات دیگر با شخصی، حال آن که آن شخص اهلیت آن تزویج و معامله را نداشته باشد، در این صورت مذکور ساختن آنچه باعث برحذر بودن است، جایز است لیکن اولی است چنین گوید: اگر ترک این معامله کنی بهتر است و تصریح به عیوب نکند و هرگاه برحذر داشتن مسلمانان از شر او ممکن نباشد مگر به تصریح عیوب، در این صورت جایز است که صراحتاً عیب طرف را بگوید؛ چنان که حضرت رسول اکرم(ص) میفرماید: آیا میترسید از ذکر فاجر که مردم او را بشناسند؟ یاد کنید فاجر را به آنچه در او است تا مردم از او حذر کنند.
ششم- آن که غیبت کرده شده استحقاق غیبت داشته باشد به جهت آن که به یکی از اسباب جایزکننده غیبت، آشکارا و بدون پروا مبادرت کند و از منسوب بودن به معصیت خاصی یا مطلق معاصی باک نداشته باشد؛ همچو فاسقی که آشکارا معصیت کند و بدون پروا از مردم و استتار از ایشان مشغول فجور باشد؛ در این صورت جایز است غیبت او به همان فسق و ظلمی که متظاهر است، نه به فسق و ظلم دیگر.
بعضی از بزرگان غیبت او را از طاعت دانستهاند و مدرک جایز بودن آن، خبر مشهور است از حضرت رسول اکرم(ص) که فرمود: هرکه پردهٔ حیا از روی خود اندازد یعنی آشکارا معصیت کند برای او غیبت نیست؛ یعنی در این باب هرچه از او افشاء نمایند و گویند، داخل در غیبت نیست.
رد مطالب بدعتگذاران و ذکر معایب پیشوایان مذاهب باطله جایز است تا مردم از ایشان و مذهبشان آگاه شده و از جاده مستقیم انحراف نورزند.
هفتم- هرگاه کسی به وصفی بد معروف شود و صفتی از صفات عیب و نقص، لقب او شود به طریقی که تا به آن صفت توصیف نشود مخاطب او را نشناسد، در این صورت جایز است ذکر او به لقبی که به آن مشهور است ولی اگر ممکن باشد شناسایی مخاطب بدون ذکر لقب مشهور، اولی اجتناب است.
هشتم- هرگاه جمعی که به شهادت ایشان اثبات حدود و تعزیرات شود و بر کار زشتی مطلع شوند، جایز است ذکر آن به نزد حکام شرع به طریق شهادت، خواه فاعل آن معصیت حاضر باشد خواه غائب.
نهم- هرگاه دو کس از شخصی، معصیتی مشاهده کنند و یکی از ایشان در حضور دیگری ذکر آن معصیت کند در وقت غائب بودن عاصی، از این تذکار اثمی برایشان نیست؛ زیرا این امر بر هر دو معلوم است و از تذکار آن امری زاید بر اطلاع ایشان به ظهور نمیرسد لیکن اولی اجتناب است؛ زیرا تواند بود یکی از ایشان آن معصیت را فراموش کند و ذکر معصیت سبب ریختن آبروی عاصی گردد.
بر هر غیبتکننده، واجب فوری است که از معصیت غیبت توبه کند و نادم و متأسف شود؛ زیرا غیبت هتک عِرض مردمان است و این معنی از غصب مال شدیدتر است، چون حفظ آبرو از حفظ مال مهمتر است؛ پس غیبت از اعظم حقوقالناس است و به توبهٔ تنها، دفع مسؤولیت نشود بلکه ناچار است از حلیت خواستن، تا انسان غیبت کرده شده او را حلال کرده و به طیب خاطر او را عفو نماید.
در کفارهٔ غیبت از حضرت رسول اکرم(ص) دو حدیث آمده: اول: کفارهٔ کسی که غیبت او را کردهای، آنست که از برای او استغفار کنی و از حقتعالی آمرزش او طلبی. دوم: کسی که بر گردن او از برادر مؤمن حقی است باید حلیت خواهد پیش از آن که روزی رسد که در آن روز نه دینار باشد و نه درهم، آنگاه از حسنات غیبتکننده به غیبت کرده شده بدهند و یا سیئات او بر غیبتکننده اضافه کنند.
سنت است بر هر غیبت کرده شده که قبول عذر کرده و عفو کند؛ در تفسیر آیهٔ شریفه «خُذِ الْعَفْوَ وَ آمُر بِالعُرفِ وَ أعرِض عَنِ الجَاهِلِینَ»؛ عفو را پیشه ساز و به نیکی فرمان ده و از افراد نادان روی برگردان، آمده که حضرت رسول اکرم(ص) از جناب جبرئیل پرسید: این عفو چیست؟ گفت: حقتعالی تو را امر فرموده عفو کنی آن کس را که بر تو ظلم کرده است و بپیوندی با آن که از تو بریده است و عطا کنی به آن کس که تو را از عطای خویش بیبهره کرده است. اخبار و احادیث بسیار در باب ثواب حلالکنندگان حقوق وارد شده، در این باب آیه شریفهٔ وافی هدایت «فَمَنْ عَفی وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَی اللّهِ»؛ صاحبان خرد و اولوالابصار را کافی است.
لازم است که عامل اصلی در حلیت طلبیدن و معذرت خواستن، پشیمانی در معصیت باشد نه اظهار ورع و تقوی تا آن که به گناه غیبت، معصیت نفاق هم ضمیمه نگردد. پس باید در بقیه زمان به ذکر مزایای فرد غیبت کرده شده بپردازد و طریق تودّد و محبت، در پیش گیرد.
اما توابع غیبت و آنچه در حقیقت بدان ملحق است -ولیکن آن را در عرف اسم خاصی است- سه چیز است:
اول- نمیمه یا سخن چینی و آن، نقل قول غیر است به کسی که آن قول را درباره او گفته است یا به زبان گوید یا به اشارت تفهیم کند یا به کتابت، هرگاه آن نقل کردن باعث کراهت خاطر شود، فاعل آن جمع میکند بین غیبت و نمیمه را.
دوم- دورویی، یعنی آن کسی که آمد و شد میکند بین متخاصمین و به هر کدام آنچه را که موافق طبع اوست، حکایت کند و استرضای خاطر او نماید این قسم نیز هم غیبت است و هم سخن چینی.
سوم- حسد، با آن که حسد از محرمات شرعیه و معاصی کبیره است، از اقسام غیبت قلبی نیز محسوب میشود.




