جستجو
تنظیمات عمومی
دقیقا مطابق با مورد نوشتاری
جستجو در فهرست‌ها
جستجو در محتوی
انتخاب همه کتاب‌ها
سفر به کعبه جانان جلد اول
سفر به کعبه جانان جلد دوم
سفر به کعبه جانان جلد سوم
سفر به کعبه جانان جلد چهارم
تعلیم و تربیت و ارشاد
کعبه مصباح الطاهرین
مبدا و معاد
نبوت و امامت

یک نکته عرفانی

اگر نور شمس بر جسم لطیفِ صیقلی مانند شیشهٔ سفیدِ صافی بتابد، ‏آن را چگونه نشان می‌دهد؟ و بر‏عکس، اگر بر جسم سیاه ضخیمی افتد مانند سنگ، مانع اضائه و انعکاس وی می‌گردد. همین طور نورِ حقیقی شمسِ عالمِ وجود، در هر موجودی جلوه‌گر است، اگر بر قلب پاک بتابد، به قدر صفا و به اندازهٔ نورانیت و استعدادی که در وی است، منعکس می‌شود و بعضی از اوصاف الوهیت را حکایت می‌کند. این است که عارف، به آئینهٔ وجود موجودات و به قدر وِعاء و ظرفیت و سعهٔ نفس خود، خدا را می‌شناسد و در وقت ظهورِ نور احدی خود را در بین نبیند، فقط یک وجود ازلی و ابدی مشاهده کند که به تمام قوا و مَشاعر او احاطه دارد، همه را قائم به او و مُستغرق در بحر عظمت جمال و جلال خداوندی مشاهده نماید. در این وقت است که، هرکه را بنگرد او را نگریسته، و هر که را دوست بدارد او را دوست داشته، و رو به هر که آرَد رو به او آورده است.

اما وقتی آن نورِ حقیقی بر دلِ تاریک بتابد، تنها کاری که می‌کند شیئیت و خودیت او را نشان می‌دهد، این است که ماوراء خود را نمی‌بیند و نفسِ او، پرده و حجاب او می‌گردد. هرچه نظر کند، غیر از خود و محسوسات و چیزهایی که در پیش روی وی قرار گرفته است، چیز دیگری برای او هویدا نیست، مانند همان سنگ سیاهِ ضخیم که به تابش آفتاب، از غلظت و سیاهی او کاسته نمی‌شود، قابل این نیست که نور در اعماق وی فرو رود و از پشت او خورشیدِ جهانتاب جلوه‌گر گردد.

ولی با این حال در اینجا نکته‌ای است، و آن این که، اگر مدتی اشعّهٔ نور خورشید بر همان سنگ سیاه ضخیم بتابد، نور در اعماق وی فرو رود و سنگ بودن او را مبدّل به لؤلؤ و گوهر، و سیاهی او را مبدّل به سفیدی، و کثافت او را مبدّل به لطافت می‌گرداند. البته قلب انسان از آن سنگ خارا سخت‌تر و سیاه‌تر نیست و اشعّهٔ نور وجودِ الهی کمتر از اشعّهٔ نور خورشید نیست، بلکه فیض او غیرمتناهی و رحمت واسعه او بی‏انتهاست.

اگر انسان چندی با خلوص نیت، توجه کامل به مبدأ نماید و روی دل را متوجه به عالَم رُبوبی گرداند، اشعّهٔ نور حقیقی بر اعماق آن دل تاریک نفوذ نموده، رحمت واسعهٔ او، نفس وی را پاک کند، نور در وی منعکس و صفحهٔ قلبْ نورانی، و پرتو او به ظاهر هویدا گردد و به قلب و قوا و مشاعر او رونق تازه‌ای بخشد، تا آن که عارف در معرفت به جایی رسد که چشمْ به او بیند، گوشْ به او شنود، دست و پا به او حرکت کنند و خود را غرق در بحرِ عظمتِ وجودِ خداوندی مشاهده کند، و بعد از آن که خودیتِ خود را در بین ندید، باقی به حقّ گردد و در نظر حق‏بین او یک حقیقتِ وحدانی جلوه کند.

عارفْ وقتی مراحل تکامل را پیمود و به منتهی درجهٔ کمال رسید، به عین‌‌الیقین نور احدی را مشاهده کند و به قلبی که به نور احدی منوّر گشته، تمیز می‌دهد بین نور حقیقی و نور وحدتِ بسیط و نور اعتباری را؛ و به چشم بصیرت می‌بیند که وحدت و یکی بودن حق‏تعالی، غیر از آن وحدت و یگانگی است که در ممکنات تصوّر می‌گردد.

البته این طریق خداشناسی و درک آن وحدتِ حقیقیهٔ الهیه به وجدان است نه به برهان، و این وحدت به نظرْ ادراک نمی‌شود، مگر کسی که کمال سعادت و توفیق، شامل حال او گردد و قلب خود را از آلایش طبیعتْ پاک و پاکیزه نماید. در این وقت ممکن است به اشراق نورِ معرفت، آن وحدت حقیقیه را ادراک نماید و به دل و زبان موحّد گردد.

بزرگان فرموده‌اند: حقیقت بسیط که به هیچ‌وجه ترکیبی بر وی راه نیابد، تمام چیزهاست ولی هیچ یک از آنها نیست، یعنی وجود بسیط، همان وجود مطلق است، یعنی وجود لابِشَرط، که حدّ و اندازه ندارد. این معنی را می‌توان از لفظ «هُوَ» در «قُل هُوَ اللهُ اَحَد» استفاده کرد. حضرت امیر علیه‏السلام می‌فرماید: «او داخل در هر چیزی است نه به طوری که مَمزوج به او شود و خارج از هر چیزی است نه به طوری که جدا و بی‏ربط با او شود».

و اما این که در حدیث قدسی آمده: «بنده همیشه تقرّب می‌جوید با انجام دادن نوافل، تا می‌گردم منْ چشم او، که به او می‌بیند هر چیزی را، و می‌گردم گوش او، که می‌شنود به او هر چیزی را…»، مقصود از این که خدا چشم و گوش و سایر اعضاء بنده می‌شود، این است که عارف از شدت ارتباط و اتّصال به او، از خود بیگانه شده و با او آشنا گشته، و چنان غرق در بحر عظمت حق‏تعالی می‌گردد، که به او می‌بیند و به او می‌شنود، گویا وجود کَونیهٔ او، مُندَک در وجود حق‏تعالی گشته و خودیت را از دست داده و باقی به حق گردیده است.

ادامه متن