اقتضاء محفل بزرگان
توفیق حضور در محضر بزرگان، سعادتی است که نصیب هر کسی نشود و آن را شکر بی انتها باید. هر محفل و مجلسی تقاضا یا اقتضاء شیءای مینماید. مقصود از شیء نه فقط اشیاء ظاهری است، چه کل کاینات فرداً به فرد، همه شیء است، اعم از این که در ردیف اسماء ذوات محسوب گردد یا در ردیف اسماء معانی، ظاهر باشد یا باطن، در زمره مجردات قرار گیرد یا زمره مادیات؛ پس کلیه کاینات چه ظاهر و چه باطن، اشیاء هستند. این که در آیات قرآن مجید ذکر شده که خداوند تبارک تعالی بر هر چیزی قادر و عالم است، مقصود تمام اشیاء و همه کاینات است.
آری هر مجلس و محفلی اقتضاء شیءای دارد که مشاهده شود، یا آثار و خواصش نمایان گردد، اعم از این که آن شیء ظاهری باشد یا باطنی. محافل و مجالس ظاهری، اقتضای ظواهر میکند، اما محافل مقدس که مربوط به باطن است، همیشه اقتضای باطن مینماید.
بنابراین در محفل بزرگان آنچه ظاهر گشته و مشاهده میشود و آثار و خواصی که ادراک میگردد، همه مربوط به بواطن است. باطناً در چنان محافلی ظواهر راه ندارد و هرچه مشاهده شود و در مقام ادراک و تصرف درآید، همه باطن است.
در محفل بزرگان و محبوبین الهی همه قلوب از ظواهر منصرف شده و کمال توجه به بواطن دارند. در چنان محفلی هیچ ظاهری از ظواهر نمیتواند به قلب عارف واقعی راه یابد، مادیات و مجاز نتواند بدانجا حملهور شود. این است که چنان محفلی مقدس است و هرچه در آنجا هست، باطن است.
در محفل مقدس اولیاء خدا، اولی این است که سالکین الهی ظواهر و مجاز را به کلی از دل خارج کنند، حتی ظواهر علم را و کمال توجه قلب به معانی و حقایق گردد. نهایت مغبونیت است که در چنان محفلی، ظواهر و مجاز بر دلی راه یابد.
علامتی از علایم پیروزی خصم بر انسان و سالک و عارف، این است که ظواهر به او نفوذ کند و سیرش در ظواهر شود، هرچند در ظواهر علم باشد. سالک الهی همیشه از درگاه الهی خواهان است که کمال قابلیت و لیاقت به او کرامت شود تا همواره از کلام بزرگان در حد کمال فیض یاب شود.
هرگاه از ناحیه اعلی از فردی قدردانی شود و یا بشارت عظیم عنایت گردد، باید تأمل کرد که علت آن چیست. مسلماً کیفیات قلبی و مراتب صفای دل فرد را علت کامله برای حصول نعمت نمیتوان قرارداد، که این اشتباه بزرگی است. فردی که در اثر تزکیه و تصفیه موفق به حصول نعم باطنی میشود، حرکات او میتواند علت باشد اما نه علت کامله. حتی حضرات انبیاء و اوصیاء و بزرگان که از لحاظ صفای باطنی به آن مقام رسیده و به نعم بیپایان الهی معرفت یافتهاند، آنان هم عرض میکنند که: الهی اعمال ما علت کامله برای حصول این نعم لایتناهی نیست، زیرا این علت را هم تو کرامت فرمودهای. مقر و معترفیم که ما را استحقاق آن نعم نیست، بلکه مطابق اصل «یعْطِی الْکَثیرَ بَالْقَلیلِ» علت ناقصه سبب حصول نعم لایتناهی میشود.
در جمع الهی که در مقام وحدت هستند، بین افراد فرقی نیست. اگر فردی صاحب نعم ظاهری یا باطنی شده، در حقیقت این نعم مربوط به همه است و بشارت و مژده برای فردی، شامل حال همه میگردد زیرا همه قلباً خواستار چنان لطفی هستند.
الهی مقام معنوی همه ما را به حد کمال برسان و عاقبت همه ما را خیر گردان.
الهی ما همه مسافرین طریق تو هستیم. الهی همه مسافرین معنوی را با کمال موفقیت به وطن خود برسان.
الهی عارفین طریق حق را که از دنیا رفتهاند، به حق حضرات انبیاء و اوصیاء و محبوبین الهی، درجاتشان را متعالی گردان و با حضرات معصومین(ع) محشور فرما.
فرا رفتن از عالم صورت
در عظمت مقام و مرتبه انسان همین بس که خداوند تبارک و تعالی میفرماید، هیچ جایی گنجایش مرا ندارد مگر قلب مؤمن. گرچه این جمله مقدس بر سر زبان عام و خاص است، لکن هرکسی نمیتواند به مفهوم و معنای حقیقی آن پی ببرد. چه لازمه کمال توجه به معانی و مفاهیم کلام الهی، کمال تزکیه و تقوی است. مادام که این امر حاصل نشده، محال است که کسی با تعالیم ظاهری بتواند به معنای واقعی آن پی ببرد.
خداوند تبارک تعالی همه را از نعمتهای ظاهری و تا حدی از نعمتهای باطنی بهرهمند فرموده و هر کسی میتواند به توفیق او خویشتن را به سعادت ابدی برساند «وَ نَفْسٍ وَماسَوّیها فَاَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْویها»؛ یا برعکس کفران نعمت و نافرمانی نموده شقاوت ابدی را برای خود رقم زند.
بیچاره آدمی که خود را نمیشناسد و از وجود خود جز اسمی و جسمی و رسمی نمیداند. او نمیداند «وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی آدَمَ» چه سرّ دارد. در «خَلَقَکُمْ اَطْواراً» چه سری است، «فی اَحْسَنِ تَقْویمٍ» چه حکمت دارد، «وَ صَوَّرَکُمْ فَاَحْسَنَ صُوَرَکُمْ» چه بیان است.
نخست در صورت آدمی بنگر که خداوند متعال چه نقشهای زیبایی در او به وجود آورده، اعضاء متشاکل، اضداد متماثل، هر یکی را به حد خود آفریده نه از حد خود افزون، نه از قدر او کاسته، هر یکی را قوّتی داده و از زیبایی خاصی بهرهمند گردانیده است.
عاقل در نظاره شواهد صنع است، غافل در خواب. چون به دیده ظاهرْ شواهد صنع نگری، به دیده باطن لطایف حکمت را بنگر تا دلایل محبت و آثار عنایت بینی.
آدمیتْ عالم صورت است و دل عالم صفت، آدمیت صدف دل و دل، صدف نقطه سرّ. آدمیت در صورت دل متحیر، و دل در صورت نقطه سرّ، و نقطه سرّ در حد فناء و بقاء مانده؛ چون در فنا شود همه سوز و گداز است، و چون در بقاء شود همه راز و ناز است.
اما درک زیباییهای عوالم درونی و نیل به آن احوال الهی، میسر نگردد مگر با گذشتن از عالم صورت و قدم نهادن به عالم معانی. زیرا زیباییهای صور در صورت وجود، همه جزیی و زودگذرند؛ روزی رسد که آنچه در نظر آدمی زیبا جلوه مینمود، بسیار زشت مینماید. صورت دنیای ظاهر هیچ نیست، ای برادر سیرت زیبا بیار.
1.0cm;”> انسان تا به عالم معانی نرسیده، شیفته و فریفته زیباییهای ظاهری است، نمیداند که اگر عالیترین آنها در اختیار او باشد، پس از اندک مدتی تبدیل به زشتی گردد. آن شیرینیها که در ذائقه مادی او جلوهگر بود، همه رو به تلخی گراید. آری هر که اول بین بوَد اعمی بوَد، هر که آخربین چه با معنا بوَد. عاقل پایبند چنین زیباییها نمیگردد.
غالباً آنچه انسان را به انجام امور نفسانی سوق میدهد، زیباییهای کذایی است که مانند سرابی از دور آب زلالی به نظر رسد ولی چون شخص تشنه خود را به آن رساند، بر عطش او افزوده و به آرامش نرسد؛ یا همانند آب مسمومی که با حرص و ولع از آن بنوشد، لکن سالهای متمادی آثار سوء آن در وجودش ریشه کرده او را به پرتگاه هلاکت و سقوط اندازد و به شقاوت ابدی مبتلا گردد.
ای سالک میدانی این دنیا چه دنیایی است؟ دنیایی است که صد هزاران تخت و رخت ملوک را به خاک انداخته، کو آن ملوک؟ تختشان کو، رختشان کو؟ صد هزاران تاج تاجداران را به تاراج داده. در هر گوشهای از خد عنبرین جوانان خرمنی ساخته، از گیسوی مشکین عروسان خرگاهی ساخته! نباید به این دنیا دل بست و فریب زیباییهای زودگذر آن را خورد.
باید بدانی مادام که انسان از این عالم ظاهر و صورت نگذشته، آن زیبایی حقیقی را نخواهد دید. اما وقتی به توفیق حق یکی از آن زیباییهای حقیقی را ولو از پشت حجاب بنگرد، به کلی از دنیا و زیباییها و مقامات ظاهر اعراض میکند.
ای سالک بدان در قبال کلام حق الهی «لا یکَلِّفُ اللهُ نَفْساً اِلّا وسْعَها» هر وظیفه و تکلیفی که برای تو تعیین نموده، در قوه اختیاریه توست که به وسیله آن نیرو با موانع و راهزنان طریق حق و با خصم باطنی مبارزه کنی. اگر میخواهی بدانی که بالاترین حجاب تو و یگانه دشمنت کجاست؟ به این سو و آن سو منگر، که حجاب و خصم تو در خود توست. در طریق حق، تو خود دشمن و حجاب خودی، از میان برخیز.
البته این مجاهده و مبارزه مستلزم گرایش به فرمان خداست. نسخه درمان امراض روحی تو در کلام خداست. در زندگی برای تو قویتر از نفس اماره، دشمن دیگری نیست. تفکر کن چه عواملی موجب تقویت آن است، و چه علل و عواملی ترا به سوی سعادت ابدی گرایش میدهد. کلام مقدس بزرگان و تعالیم عالیه مربیان الهی که در حقیقت مشاعل راه کاروان بشریتاند، به خوبی راه حق را به تو روشن مینمایند و طریق وصال را برایت هموار میکنند.
ای سالک بدان که اندیشه رکود و عدم تحرک، موجب توقف گشته و امیدت را به نومیدی مبدل میگرداند. در این مقام است که بیماری یأس گریبانگیرت شده و از طی مراحل و منازل مسیر حق بازمانی. درحالی که متعلمین الهی هربابی از ابواب تعالیم عالیه الهی را که تحت مطالعه و مداقه قرار دهند، هیچ رکودی به ساحت مقدسشان وارد نمیگردد.
سالکا برخیز، سستی و ملالت را به کناری نه، کمر همت بر میان بند و خود را برای مبارزه با دشمنان خویش آماده کن و آنان را محو و نابود نما تا باب سعادت به روی تو گشوده شود، تا چون مرغ محبوسْ بال و پرزنان خویش را از زندان تاریک و مخوف مادیت رهایی دهی، و با بال و پر عشق و علم الهی به سوی موطن اصلی خود طیران کنی.
ای سالک بیا تو هم مانند عارفان و عاشقان الهی به این دنیا دل مبند، که در این مکتب، استاد الهی چنین فرموده که سالک طریق حق باید در این مسیر موانع را از پیش بردارد و بداند اولین مانع و حجابی که او را از طی طریق باز میدارد و عایق راه میگردد، خود اوست. از زندان خودی بیرون باش، از خودخواهی رها شو، از هستی خود درگذر تا هستی حقیقی را دریابی.
سالکان حقیقی، آن عاشقان جمال، حجابها را به توفیق خدا یکی پس از دیگری از مسیر خود برداشتند، و خدا هم راه وصال را برای آنان هموار نمود. اگرچه ابتدا افراطها و تفریطها بود، لکن به مقام توبه و انابه و توبه نصوح آمدند. خدای تبارک و تعالی توبه آنان را پذیرفت «اَلتّائبُ مِنَ الذَّنْبِ کمَنْ لا ذَنْبَ لَهُ» و در ردیف سعداء قرار گرفتند.
پرچم اسلام در دست چنان مردان الهی است و این مأموریت را بر آنان عنایت فرمودهاند. همه حرکات و فعالیتهای آنان چه جزیی و کلی یا ظاهری و باطنی، همه تعلیم و تعلم الهی است. پاک نیتی در آنان تحقق یافته و هر راهی که در ظاهر میپیمایند، در معنی به سوی جانان میشتابند تا به لقاء دوست برسند.