عطیه عشق و علایم آن (قسمت دوم)
آری پروانهای که گوشهای از پر خود را نسوزانده چگونه میتواند عشق را شرح دهد؟ چگونه میتواند از عالم بیخبری خبر آورد، و چسان میتواند حالات اسرار درونی عاشق را شرح دهد؟ عشق را آن پروانهای میتواند شرح دهد که در آتش شمع بسوزد.
سراج منیر عشق مانند چراغ پر نوری در دل عاشق است که فرسنگها راه را روشن کرده، این سراج از جمال جمیل مطلق، تابان و فروزان است.
عشق میخواهد همه اضداد را آشتی دهد، همه تأثیرات را هماهنگ کند تا از این هماهنگی و کمال اتحاد، در دل آرامش و اطمینان پدید آید. عشق درّی است در جان نهان، جان عاشق میخواهد در دریای قضا غوص کند، اما عقل در ساحل دریا ایستاده و از خوف نهنگان نمیتواند وارد دریا شود. گرچه عقل نعمت بزرگی است اما به پای عشق نمیرسد.
همچنان که تن زنده به جان است، جان نیز زنده به جانان است، وقتی انقطاع جان از جانان ممکن است که جانان از او منقطع شود، و آن هم محال است. هرگز جانان از عاشق جدا نمیشود، خدا عاشق را، زیبا را دوست دارد. «اِنَّ اللهَ جَمیلٌ یحِبُّ الْجَمالَ» خدا زیباست، زیبایی را هم دوست میدارد، اما نه زیباییهای زودگذر دنیوی و تجملات فانی آن را. همان که وقتی حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام به گورستان تشریف بردند، فرمودند: ای اهل قبور رفتید، آنجا که شما مینشستید دیگران مینشینند، اموال شما را هم فلانی و فلانی خوردند!
ای انسان، اگر آن «نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی» در تو به کمال رسد، دراین صورت تو هم محبی و هم محبوب. اگر نور «خَلَقَ اللهُ آدَمَ عَلی صُورَتِهِ» بر تو پیوندد، تو محبوب خدایی، بیا محبوب خدا باش.
اگر دیدگان دل به کحل عشق مکحل باشند، همه جا جمال خدا را میبینند، به طوری که حضرت مولی علی(ع) بسیار میفرمود: سوگند به خدا اگر این پردهها از قبال دیدهام معدوم گردد، به یقین من نه اضافه میشود و نه کم.
چنین دیدگان،در گل نوشکفته بهار جلوه زیبایی جمال محبوب را میبینند. در سینههای تاریک طوفان، در امواج خروشان دریای بیکران، در نیش خارها، در نور ستارگان، در طلوع و غروب آفتاب، جمال محبوب را میبینند. آری نفوس کامله کسانی هستند که همواره سرمست شراب طهور وحدتند و درعین سرمستی فریاد میکنند: ای نانموده رخ، به هر کجا که نگریستم تو نمودار بودی.
حلّال همه مشکلات،عشق است.عشق پستی و بلندی نمیشناسد، شاه و گدا نمیشناسد، دور و نزدیک و خاور و باختر نمیشناسد، همه را زیر بال خود جمع کرده در سینه لایتناهی خود و نواخت الهی پناه میدهد و میخواهد همه را از تاریکی نجات دهد.
عشق غذای روح و جان است. عشق بر همه نیروها غالب است، حتی قوه تفکر، اراده، وظیفه شناسی در قبال این آفتاب آسمان حقیقت هیچاند. عشق یک حقیقت آسمانی است، و آن آسمانهایی که اتصالاً در قرآن اشاره به آنها شده، اختصاص به آسمانهای ظاهری ندارد.
تو که ناخواندهای علم سماوات تو کـه نابـردهای ره در خـرابات
تو که سود و زیـان خود ندانی به یاران کی رسی هیهات هیهات
آری مقصود حقیقی این آسمانهاست.
حس وظیفه شناسی در قبال این عشق، بود و نبودی ندارد، در قبال عشقْ عدم است. حس وظیفه شناسی ستاره ضعیفی را میماند که با نور ضعیف خود ممکن است چند قدم زندگی را روشن بکند. اما عشق آفتابی است که همه جای تاریک را روشن مینماید.
حس وظیفه شناسی امر به خدمت میکند، عشق امر به فداکاری مینماید. حس وظیفه شناسی نیاز به شروط و قیود دارد، اما عشق از همه اینها آزاد است و قید و شرطی ندارد، مانند آفتاب بدون شرط انوار خود را به همه جا میپاشد.
حس وظیفه شناسی دیوارههای تکالیف را بلند میکند، اما عشق همه اینها را از میان برمیدارد تا همه به وحدت رسند. حس وظیفه شناسی نیازمند به مکافات است، ولی عشق نیازی به مکافات ندارد. حس وظیفه شناسی با آب ظاهری غسل میدهد، اما عشق با آتشِ جان سپاری.
در زندگی برای حصول این عشق باید از علمای ربانی و از هادیان راه حق، و نه از مرشدین کذایی استمداد و استضائه نمود، این تعلیم و تفسیر قرآن است ولی به شرط توبه.
ای سالک، آیا تو نمیخواهی توبه کنی و عاشق بینا دل گردی؟ آیا اینک برای توبه آماده هستی؟ هیچ به یاد داری که بارها تصمیم به توبه گرفتی ولی به مقام عمل برنیامدی؟!
اینک هرچه هستی، هرکه و هرچه بودی برخیز و توبه کن تا محبوبین الهی ضمانت ترا بنمایند. اگر امروز واقعاً به توبه نصوح موفق شوی، خوشا به حالت، چه از بارگاه الهی ندا میرسد که ای گنهکاران، ای عاصیان، ای مفلسان وقتی با افتقار و انکسار پیش من میآیید، من شما را میپذیرم.
ای گنهکار! میدانی که هیچ چیز نداری اما میخواهی به در رحمت خدا بروی و بگویی: الهی من ندانستم، الهی من بد کردم، الهی من توبه میکنم، الهی هرچه بودم بگذر، الهی قول میدهم. بگو الهی، اولیاء تو کلام ترا به ما رسانیدند، ما دست خالی و روسیاه هستیم، مفلس هستیم، در این صورت میدانی که چقدر از تو استقبال میکنند؟
از بارگاه الهی مژده و بشارت میرسد که ای گنهکاران، این درگاه من، درگاه عاصیان و گنهکاران است؛ نمیگوید اطاعت کنندگان! مستقیماً بیایید پیش من، بی پرده است، هیچ مانع و حجابی در میان نیست.
آری حق تعالی میفرماید، ای مردم! نپندارید که این بار گناهان همیشه بر دوش اینان خواهد ماند. وقتی ای بنده من با افتقار و انکسار و افلاس پیش من میآیی، من آن بار سنگین را از دوش تو برمیدارم. من مفلسان را دوست میدارم، این درگه ما درگه نومیدی نیست. الحق که این بشارت بزرگی است، و انسان باید حقیقتاً در مقابل این لطف و کرم نامتناهی الهی از خود خجالت بکشد.
باز از درگاه الهی خطاب میرسد که ای مطیعان! گرچه شما حامل بار اطاعتتان هستید، ولی با این وضع و حال اگر بیایید مردودید. مگر این که بار طاعات خود را در کوی افلاس بر زمین فرود آرید، با افلاس و دست خالی پیش من آیید.
چه بشارتی عظیمتر از این که تا حال هرچه کردهای، توبه کنی و به مقام عمل برآیی و گناهان گذشته را تلافی و جبران نمایی. ممکن است بگویی نمیتوانم از عهده جبران آن برآیم. اما تا آنجا که میتوانی انجام ده، وقتی که دیگر نتوانستی و از دنیا رفتی، یقین بدان که دیگر مغبون نیستی، چه تو هرگز تکلیف مالایطاق نداری.
اگر کسی انجام کاری را نسبت دهد به غیر شروط، در این صورت جبر پدید آید. و اگر انجام تمام کارها را نسبت دهد به شروط، قدر پدید آید، در حالی که نه جبر است و نه تفویض «بَلْ اَمْرٌ بَینَ الْاَمْرَینِ» و کسی تکلیف مالایطاق ندارد.
ای سالک، حضور در محضر علمای ربانی و واصلان همانند رفتن به حمام است. اگر کسی در حمام از جامههایش مجرد نشود، نمیتواند از جنابت پاک گردد. از اینرو بزرگان فرمودهاند: در پیش عارفان و واصلان، از خودخواهی و خودنمایی بگذرید، وگرنه بر نفستان خیانت کردهاید!
در هر عصری از اعصار، راهنمایانی، اوتادی هستند که اصحاب کهف روزگار خویشند. خداوند تبارک و تعالی اینان را برگماشته که به شهرها و مکانهای دیگر روند و ابلاغ حقایق کنند. ایشان همه کاملند و اگر فرقی هست در صورت ظاهر ایشان است نه در باطن. سالکا بیا این صور را از میان بردار، خود را و صورت خود را از میان بردار تا به معنی رسی.
ای سالک اگر به مقام توبه نصوح در دل آمدی و مصمم شدی که به تصفیه و تزکیه اقدام کنی، آنگاه از مرگ نترس که بالاترین عید برای مؤمن، ساعت مرگ است. اگر گوهر صدق در دل تحقق یابد، حقیقت عشق مرگ از سرِ جان روشن شود. ساعت مرگ برای او عید گردد، چه وعدهگاه لقاء آنجاست و هیچ راحتی برای انسان بالاتر از مشاهده لقاء نیست.
برای انسان عزیزترین نعمتها مرگ است، دینداران عالم طریقت و حقیقت را تاج کبریایی و سلامت به دروازه مرگ برسر نهند. برخورداران عالم حقیقت را دولت حقیقی به در مرگ بردهند. برداشتن تهمت از سوابق قسمت، تکیه بر تقدیر حق، از تدبیر خود گذشتن، صراط مستقیم است. مرگ طلیعه عنایت ازلی است.
داروگیرها، عنایت وسیاست، تاج و تاراج در دست خداست و به حکم اوست. یکی را در صدر عزت مینشاند یکی را در نعال مذلت مینشاند، البته به عدل وداد، نه به ظلم و بیداد. یکی را بر بساط نشاط مینشاند یکی را در زیر سیاط قهر میدارد. آدم خاکی را از خاک کشید و به عزت رسانید، ابلیس مهجور را از عالم اعلی کشانید و در عقابیل عقاب درآویخت. قومی را گوید خوشا بر بیع شما، قومی را گوید وای بر معاملت شما. حضرت موسی وقتی دنبال آتش میرفت، شبانی بود با گلیم، چون برمیگشت پیغمبری بود کلیم.